بااااا اینا هرکاری کنیم یاد میگیرن کههه O.O - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 7:13
کلا از وقتی یادم می آید روی در و دیوار اتاقم پر از برچسب ها و کاغذهایی با جمله های نیروزا و این ها بوده ... منتها هیچ وقت به این فکر نمی کردم که برادر خانمان ناظر بر اعمال ماست! قبل از اینکه آثار را ببینید باید بگویم در جریان باشید که این ها ماژیک وایت بردند و حالا تا یک مقداری را از عقلم استفاده می...
هیچ کس دل من ! هیچ کس - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 7:13
می خواهم بدانی زمان هایی در زندگیم هست که خواستنت چنان می افروزد که قلبم را به لرزه در می آورد. و افروزشی که من در عمیق ترین قسمت هستی ام مخفی اش می کنم. وقت هایی که وقت آمدنت نبود و نیست. و من آرام در گوش دلم می گویم "وقتش نیست.. نیست... فعلا بنشین سر جایت دل من" بعد دل می رود می نشیند جای همیشگی ا...
توی چشمام نوشته "با من دوست میشی؟" چشم خوانی بدی؟ - تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 7:13
دو بار تا به حال گفتم و به زبان آوردم . هر دو بار هم پشیمانم کردند . گفتم که "می شود با من دوست شوی؟" حالا البته یکم شیک و پیک تر و زرق و برقی تر . بار اول طرف خودش را برایم گرفت اما نزدیک دو سالی از شروع آن دوستی می گذرد که تازه یخش باز شده و رفیقم شده و دیگر خودش را نمی گیرد ... هرچند الآن یکی از ...
همین نزدیک ها .. بویت کشیدم ای شنوای دلم - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 11:06
خود ِ خودش بود . بهاره ! من جدا از بقیه ی دوستام گیر افتادم بین اون همه جمعیت و یهو بهاره رو دیدم ! انگار که قرار بود ببینمش . انگار که برنامه ریزی شده بود . بهاره وقتی منو دید خندید . گفت دوس داشتم ببینمت ! منم خندیدم . یه لبخند آروم روی صورتم ولی یه لبخند خیلییی عمیق توی دلم که در عین سکوت اتفاق ا...
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان* - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 11:06
لطفا سفت سفت تو آغوشت بگیرش ... یه جوری که هرچیم از روی خریت دست و پا زد که از آغوشت بیاد بیرون تو نذاری ... آروم در گوشش لالایی عاشقونه بخون ... یادش بیار چقدر دوسش داری ... لطفا ... لطفا مهربون ترین ... آخه اون یار منه ... نذار فکر کنه پیشش نیستی ... دستاشو سفت بگیر بگو با هم میریم تا تهش ... تا ت...
داستانه ... جدی نگیرید ... مثل من که جدی نگرفتم - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 11:06
من سرم را بالا کردم و با غیض به چشم هایت خیره شدم . تو جا خوردی . توی چشم هایم خبر خاصی که تو دنبالش بودی نبود . یک چیزهای دیگری بود . می خواستم که دیگر چیزی نگویم سر کلاست اما اینجا دیگر حرف از چیزی که بین من و تو بود نبود و حالا می دانستم اگر بلند نشوم و از حقی که می دانمش دفاع نکنم این سی چهل دان...
زندگی سفر است و بی همسفر ، کجا خوش باشد ؟ - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 11:06
مربی داستان نویسیم موضوع داده بود "تنهایی زنانه" . همه غمگین نوشته بودند . همه از تلخی های تنهایی نوشته بودند . مثلا مهسا داستانی نوشته بود که انگار دختر داستان (که در واقع خودش بود) در گردابی فرو رفته بود و مدام در تلاش نجات دادن خودش بود . مدام دست و پا میزد و غرق تر می شد ... فضایی وهم انگیز و تل...
نکنه یکی اومده تو خواب کتکم زده:| ماشک هم نیست - تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 11:06
به نام خدا.سلام.شب خوابیدم صبح پاشدم دیدم پای چشم چپم باد کرده.دردم میکنه تازه.الآن صورتم نامتقارنه! آی ام زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا ... فردام میرم دانشگا حالا همه میپرسن هی چی شده چی شده.دارم فکر میکنم یه برگه با سوزن بزنم به چادرم بنویسم روش : منم نمیدونم به خدا
صدایت - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 19:34
اگر بودی می پرسیدم حافظ را بیشتر دوست داری یا مولوی را ؟ میگفتم بیا بعضی چرندیات خیام را باور نکنیم ... بیا بنشینیم و آخرین حرف های سهراب را بخوانیم ... نه هرجایی بنشینیم ... در گلستانه بنشینیم ... بیا از آسمان حرف بزنیم ... اینکه چه محشریست ... بیا از این حرف بزنیم که دنیا را جای بهتری کنیم برای زن...
ازش بپرسند مامانت چی کاره ست ؟ بگوید گلفروش و نویسنده ! - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 19:34
بچه ها ! بهتان گفته بودم آرزو دارم گلفروش بشوم ؟ خب حالا می گویم ! بچه ها من آرزو دارم گلفروش بشوم ! البته اگر خدایم هم در این اتفاق لبخند بزند ! یک بار به یکی از دوست هایم گفتم این را و او گفت لابد برای عکس های اینستاگرامی !! اول فکر کردم اشتباه شنیدم ! دوم فکر کردم من چرا با او دوستم اصلا ! سوم فک...
ای وای از آن روز که به سخن بیایند در محشر ... - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 19:34
امشب بعد از مدت ها چند قلوپ نوشابه رفتم بالا ! اولش هیچ حسی نداشتم ولی یهو معده ام شروع گرفت به درد گرفتن ، سرفه ام گرفته بود و از طرفی حس خفگی برای چند ثانیه !!! بعد خندیدم گفتم معده ام تعجب کرده لابد ! و آنچه در درون بدنم می گذشت : گلو : وا ! این نوشابست ؟؟ معده : عه عه عه ! فکر کردم دیگر مغز دارد...
مامان تو واقعی ای چقدر - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 19:34
راستی مامان ! من میدانم چقدر حواست به دلم است ... آن هم درست زمانی که خیلی ها قصد له کردن دلم را دارند ... مامان ... قول می دهی وقتی خواب بودم بیایی و موهایم را ناز کنی و بروی ؟
زار زاااااااار - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 12:40
خب داشت حرف زور میزد ... امان از این استاد های از دماغ فیل افتاده ... من هم آدم ساکت نشستن در برابر زور نیستم ... بحث سن ازدواج بود ... تاکید داشت که ازدواج فقط در سن پایین ... بلند شدم گفتم خب نمیشود قضیه را انقدر ساده گرفت ... سن یک عدد است ... یک وقت یکی 35 سالش است اما اصلا نمی داند ازدواج یعنی ...
جمعه شد..دوباره جمعه شد... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 12:40
صبح شده. من زنده ام. این یک معجزه است. و تازه ندارمت و هنوز زنده ام. این دیگر یک معجزه ی عظیم است.
دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 12:40
دارم تمرین صبر می کنم . میدانی خدا ؟ من میدانم تو خیلی هوایم را داری . این را بارها اثبات کردی . و میدانم آه از ته دل که می کشم صدایش را خیلی بلند می شنوی ... میدانم تو روی من حساسی . میدانم بی دلیل کاری نمیکنی . میدانم حواست خیلیییی هست که من جز تو کسی را ندارم ... میدانم حتی اگر از تو بگذرم از من ...
والله ما ام با این فکرا و قضاوتامون -_- - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:36
یکی از استادهایم که مرد جوانیست یک بار سر کلاس داشت راجع به انتخابات و این چیزها حرف میزد و نود درصد بچه ها هم خواب بودند و گوش نمیدادند طبق معمول . بعد یک دفعه استاد به من اشاره کرد گفت : مثلا فکر کنید من و این خانم نامزد شدیم ... بعد همه ی بچه هایی که خواب بودند و گوش نمیدادند با چشم هایی ورقلمبید...
بی نــــهایت - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:36
* می دانید ؟ او بدجوری دوباره مرا لرزاند ... اگر بخواهم شکر رحمتی که به من کرد را به جا بیاورم ، یعنی از همین الآن تا لحظه ای که محشر به پا می شود بنشینم یک گوشه و بدون وقفه بگویم : ممنون خدا ... ، نمی توانم شکرش را به جا بیاورم ....... * شایسته به لطف پروردگارش درباره ی نماز و واقعه عاشورا کم نخوان...
توی شعرش گفت تا گلو می خورده ام - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:36
آن چنان مست میخواند ... که گمان میبردم کی و کجا ... آنقدر نوشیده از دست حسین ... و چه کرده ... که مستی چنین هوشیار است این مداح هع! من کجایم و تو کجایی ای مرد
گفت هنوز با نخ هایی به زمین وصلی - تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 14:36
میروم جلوی پنجره ی درندشت می ایستم ... پرده را کنار میزنم و روی نوک پا می ایستم ... دست هایم را مثل دو بال باز می کنم به سان پرنده ای که قصد عزیمت کرده ... نفس می کشم ... و دوباره ... و باز هم ... چشمم گیر میکند به پرنده ای که روی بام همسایه می نشیند ... انگار که نغمه ای از درون می شنوم : تو رهایی م...
و آه نام دیگر خداست - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 12:11
دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره شب تاره شب تار آسمون خورشیدو بردار و بیار ... /محمد اصفهانی مگر صبر من نا محدود است ؟ مگر ظرفیتم تا بی نهایت است ؟ ... نه نیست ... غم او تا آستانه ی ظرف وجودم بالا آمده ... دردش به عصب های دستم زده بود ... و امروز هم به قفسه ی سینه ام ... گما...

برچسب‌های مرتبط

خدا همين نزديكي هاست | شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان | داستانه جدید | جدیدترین داستانه عاشقانه | داستانه عاشقانه جدید | زندگی سفر است | زندگی سفر است نه مقصد | سفر زندگي است | صدایت را دوست دارم | صدایت میکنم هرشب