همین نزدیک ها .. بویت کشیدم ای شنوای دلم

خرید بک لینک

خود ِ خودش بود . بهاره ! من جدا از بقیه ی دوستام گیر افتادم بین اون همه جمعیت و یهو بهاره رو دیدم ! انگار که قرار بود ببینمش . انگار که برنامه ریزی شده بود . بهاره وقتی منو دید خندید . گفت دوس داشتم ببینمت ! منم خندیدم . یه لبخند آروم روی صورتم ولی یه لبخند خیلییی عمیق توی دلم که در عین سکوت اتفاق افتاد . و مطمئنم چشمامم میخندیدن . مخصوصا وقتی بهاره گفت " یه چیزی بگم ؟ از اون روز که دیدمت همش دلم میخواست باهات دوست بشم ! " خلاصه همه چی عین فیلما اتفاق افتاد . یه فیلم با یه فیلنامه ی خیلی خوب . وقت اذان ، آروم چشماشو بست و دعا کرد . میدونی من ریا رو خیلی زود میفهمم اما بهاره اهلش نبود . نمیدونم چرا ولی وقتی توی بارون داشتیم میرفتیم سوار اتوبوس بشیم بهش گفتم " من عاشق قدم زدن تو بارونم " بدون اینکه یاد حرفای دوستام تو دانشگا بیفتم که از بارون و حالش تقریبا تو بی خبرین و ... این واسم خیلی دردناکه . حتی نمیخواستم به یاد حرفاشون بیفتم . و انگار میدونستم که بهاره قراره با یه لحن بهاری بگه " آره بارون اصا یه چیز دیگس " وقت رفتن شمارمو بهش دادم و ازش قول گرفتم که حتما بهم پی ام بده . موقع تئاترم کلی خندیدیم با هم . بهش گفته بودم بهم اعتماد کنه و این تئاتر از اون آبکیا نیست . وقتیم اون پسر ریشوهه هی پشت سرمون مسخره بازی درمیاورد دوتایی بهش گفتیم دندون به دهن بگیره بفهمیم کنسرته داره چی میخونه و فهمیدم از اون آدمای خشک مذهب و خجالتی ِ بیخودی هم نیست . اون اول که بهش سلام کردم اول فامیلیمو پرسید و انگار اونم ناراحت بوده که چرا هیچ نشونی ای از من نداشته به جز یه تسبیح رنگی رنگی و یه اسم و یه چهره ! منم بهش گفتم تو وبلاگم راجع بهش نوشتم :))) گفت چی نوشتی و واسش تعریف کردم ! مطمئنم اونم توی دانشگا احساس غریبی میکرد ...


پست مربوط به بهاره

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: خدا همين نزديكي هاست, نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 11:06

صفحه بندی