من سرم را بالا کردم و با غیض به چشم هایت خیره شدم . تو جا خوردی . توی چشم هایم خبر خاصی که تو دنبالش بودی نبود . یک چیزهای دیگری بود . می خواستم که دیگر چیزی نگویم سر کلاست اما اینجا دیگر حرف از چیزی که بین من و تو بود نبود و حالا می دانستم اگر بلند نشوم و از حقی که می دانمش دفاع نکنم این سی چهل دانشجو احتمال خیلی بیشتری هست که چرندیاتت را باور کنند . و استدلالشان برای باور حرف هایت این است که " استاد داشگاه است مثلا هااا " و دیگر مهم نیست که بروند پی حرف هایت ببینند آیا حقیقت را لقمه کرده ای در دهانشان یا اینکه... ؟
یادت هست چقدر کیف میکردم که تو استادمی ؟ خب معلوم است که یادت نیست چون اصلا به رویم نمی آوردم . همش پیش خودم می گفتم این یارو معلوم است آدم سطحی ای نیست . این یارو میتواند زندگی یادم بدهد بیشتر از یک مشت جمله ی حفظی . این یارو خرش می رود توی تفکر و استعداد . ولی خرت نرفت . رفت ها ... اما لنگ زنان رفت . و من این را دیر فهمیدم یارو ، اما خدا را شکر که فهمیدم .
ببین جدایی از همه ی چرت و پرت هایت که سر کلاس می گفتی و وقتی حرف می زدم که چرند می گویی به فلان دلیل و تو کلا میزدی تو کار کر شدن ، انسانیت برایت ارزش داشت اما مشکل من این بود که عملی در کار نبود . من هیچ وقت دنبال ضایع کردنت نبودم با اینکه می توانستم . خودت هم می دانستی که بچه پررو نیستم که بخواهی سر جایم بنشانی ام و تو هم می توانستی و نکردی . می خواهم بگویم آن روز که سر کلاس بحث کردیم و بگی نگی کم آوردی ، آن لحظه نه ، ولی بعد فهمیدم کمی خورد شدی . عجب فلاکتی کشیدم وقتی فهمیدم . همش توی دلم خدا خدا میکردم که خدا ببخشش و رحمت بریز روی سرش مگر این عذاب وجدان بخوابد . و خوابید . بعد از آنکه یک روز کامل خدا خدا کردم .
تو یک جور خاصی دیوانه بودی و من یک جور خاص دیگری . هر دیوانه ای مثل دیوانه ی دیگری نیست . دیوانه ها هدف هایی دارند در زندگی و به آن سو دیوانگی می کنند . سوی دیوانگی من و تو زاویه 361 درجه ای داشت . بنابراین نه تو مال من بودی و نه من مال تو . فکر نکنی بخاطر دختر دو ساله ات میگویم ها . البته اصلا کلا فکر نکن که هیچ وقت تو را به عنوان مرد رویاهایم توی مخم دیدم . تو فقط یک استاد کاردرست بودی برایم که بعد گند این دیدگاهم به تو درآمد و تمام ... تمام شدی . اما خیلی چیزها یادم دادی . یاد گرفتم که شناخت آدم ها آسان نیست و هم یک سری مسائل دیگر درباره ی دیوانگی .
وقتی با اعصاب خوردی گفتی ما فقط اختلاف سلیقه داریم دندان گزیدم که بلند نشوم میزت را بکوبم توی سرت بگویم " فرق من و تو این است که من میخواهم واقع بین باشم و تو می خواهی بدبین باشی ... آب ما توی یک جوب نمی رود "
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: داستانه جدید,جدیدترین داستانه عاشقانه,داستانه عاشقانه جدید, نویسنده: بازدید: 168