میروم جلوی پنجره ی درندشت می ایستم ... پرده را کنار میزنم و روی نوک پا می ایستم ... دست هایم را مثل دو بال باز می کنم به سان پرنده ای که قصد عزیمت کرده ... نفس می کشم ... و دوباره ... و باز هم ... چشمم گیر میکند به پرنده ای که روی بام همسایه می نشیند ... انگار که نغمه ای از درون می شنوم : تو رهایی میخواهی مگرنه؟ پس چرا اسیری؟ ... می روم می نشینم ، هنوز نگاه غم بارم به پرنده است
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136