بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «خدا همين نزديكي هاست» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

این بخشندگیت عجب امید بزرگیست خداجانم

  • نیلوبلاگ

    اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که شهره مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که... حوصله ی شرح قصه نیست....

    ادامه مطلب
  • با یک خداحافظی خوشحالم کن

  • نیلوبلاگ

    آن زمان را خیلی دوست دارم که همه چیز فشار می آورد و من در مرز له شدن یکهو یادم می افتد که " های دختر ! همه چیز یک روز تمام می شود ٭٭٭ همه یک روز می میریم ٭٭٭ فقط خدا نمی میرد باید بروم پیشش " بعدش هم یادم می آید چه احمقی بودم که دنیا را جدی گرفتم. می دوم می پرم توی غار خدا. درش را می بندم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. استرسی وجود ندارد. کز می کنم توی سینه ی خدا و چشم هایم را می بندم و زیر لب می گو...

    ادامه مطلب
  • حال شما عاقلان بدانید لاک مقابل خدا نیست اما می تواند باشد

  • نیلوبلاگ

    قبل ضبط برنامه خانم مجری به من گفت وقتی ابرو بالا انداختم بفهم روسریت خراب شده درسش کن بعد من انقد درگیر حرفا و افکارم بودم اصصصلا حواسم نبود بیچاره خودشو می کشت:))))) یه چیزی که خیلی خوشم اومد این بود که میگفت از واژه ی چادر استفاده نکن بگو حجاب ما قصد تبلیغ صرف چادر نداریم و ضمنا محور برناممون حجاب نیست بلکه تحوله. یه تخته وایتبرد گذاشته بودم جلوم چیزایی که میخواستم بگمو نوشته بودم روش که یادم ن...

    ادامه مطلب
  • همین نزدیک ها .. بویت کشیدم ای شنوای دلم

  • نیلوبلاگ

    خود ِ خودش بود . بهاره ! من جدا از بقیه ی دوستام گیر افتادم بین اون همه جمعیت و یهو بهاره رو دیدم ! انگار که قرار بود ببینمش . انگار که برنامه ریزی شده بود . بهاره وقتی منو دید خندید . گفت دوس داشتم ببینمت ! منم خندیدم . یه لبخند آروم روی صورتم ولی یه لبخند خیلییی عمیق توی دلم که در عین سکوت اتفاق افتاد . و مطمئنم چشمامم میخندیدن . مخصوصا وقتی بهاره گفت " یه چیزی بگم ؟ از اون روز که دیدمت همش دلم میخواست باهات دوست بشم ! " خلاصه همه چی عین فیلما اتفاق افتاد . یه فیلم با یه فیلنامه ی خیلی خوب . و...

    ادامه مطلب
  • و آه نام دیگر خداست

  • نیلوبلاگ

    دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره شب تاره شب تار xa0آسمون خورشیدو بردار و بیار ... /محمد اصفهانی مگر صبر من نا محدود است ؟ مگر ظرفیتم تا بی نهایت است ؟ ... نه نیست ... غم او تا آستانه ی ظرف وجودم بالا آمده ... دردش به عصب های دستم زده بود ... و امروز هم به قفسه ی سینه ام ... گمانم نقطه بعدی دقیقا وسط قلبم باشد ... ای آه من ! مثل همیشه ، اما این بار شدید تر ، برس به داد بنده ات .... آمین ای دادرس xa0* می گفت تا واقعا نخواهیمش ، نمی آید ......

    ادامه مطلب
  • به نام خدایی که ثانیه ای تنهایم نگذاشت

  • نیلوبلاگ

    آره زندایی جان تو درست می گویی ... من هیچ هم نیستم ... من ریزم ... خیلی ریز ... ریزتر از چیزی که این مردم می بینند ... زندایی جان برای تو اعداد خیلی مهمند ، مثلا دختر 20 ساله کجا و این حرف ها کجا ، حرف زدن درباره ی فلسفه ی دین ... زندایی جان از نظر تو باید زد توی سر همچین دختری ... اگر می خواهی بزن که من سکوت میکنم و تماشایت میکنم ... و آرزو میکنم که همیشه همین "هیچ" بمانم ... یک هیچ که خودش را در معشوق می بیند ... استقلالی ندارد ... هیچ است و هیچ ... ریز است و ریز و ریز ... من هیچــــم ... به م...

    ادامه مطلب