آن زمان را خیلی دوست دارم که همه چیز فشار می آورد و من در مرز له شدن یکهو یادم می افتد که " های دختر ! همه چیز یک روز تمام می شود ٭٭٭ همه یک روز می میریم ٭٭٭ فقط خدا نمی میرد باید بروم پیشش " بعدش هم یادم می آید چه احمقی بودم که دنیا را جدی گرفتم. می دوم می پرم توی غار خدا. درش را می بندم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. استرسی وجود ندارد. کز می کنم توی سینه ی خدا و چشم هایم را می بندم و زیر لب می گویم "نجاتم بده نجاتم بده پناهم بده پناهم بده..." دنیا می رود روی سایلنت آن وقت. دیگر هیچ صدایی شنیده نمی شود. منم و خدا. هیچ کس آنجا نیست. دردها دیگر حس نمی شوند. من میان جمع و دلم آنجا نیست. جسمم هست و روحم نیست. هم چنان درس می خوانم و با آدم ها حرف می زنم اما آنجا نیستم. چیزی جز او حس نمی کنم. به خواب و بیداری عجیبی رفته ام. و مطمئنم به دنیا گفته ام "با یک خداحافظی خوشحالم کن" و او را وادار کرده ام این کار را بکند.
#پناهگاه
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 157