و اکسیژن بهانه است - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 14:39
اگه دوستم نداشته باشی می میرم خدا .
ع - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:41
و عشق ... تنها عشق ... به من دین داد . فکر داد . هدف داد . زندگی داد . و تنها عشق..
این تابستان - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:41
خدایی اش تابستان پر ملاتی بود ... فکر نمی کردم انقدر خوب باشد . کوله ای پر از تجربه روی دوشم و توی مخم کتاب ها و سخنرانی های معرکه و اتفاقات خوب رژه رفتند . و چه خوش رژه ای ! نمیخواهم بنشینم کتاب ها را بشمارم که خیال برم دارد خیلی حالیم است . توهم الکی ... اه اه ... فقط خدا را شکر ... امیدوارم پاییز...
ولی عکس مرگو دور نمی کرد - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:41
من : محیا چه خبر ؟ محیا : هیچ وقت از یه خبرنگار نپرس چه خبر شایسته ! :))) من : باشه :))))))) هفته بعد من : محیا چه خبر ؟ :))))))))))) محیا : خره دس رو دلم نذار امروز صبح فهمیدم یه همکارام فوت کرده ... اصا هنوز شوکم ... من : عه ... ناراحت شدم .. خدا بیامرزه ... راضیه : آدم از یه دیقه دیگه ی خودشم خبر...
او باد می شد می رفت تو موهام - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:41
از یک وقتی به بعد نسیم و باد برایم اتفاقات معمولی ای نبودند . وقتی باد می آمد و نسیم می آمد حس می کردم خدا آمده ، دست می کشد به موهایم ، صورتم را ناز می کند ، می بوسد ، آغوش می کشد ... گاهی که توی روزمرگی ها گم می شدم ، نسیمی می آمد میخورد به صورتم و یادم می افتاد که دوستش داشته باشم ... به او فکر ک...
قلب هایی که ریخت کف آشپزخانه - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:41
مشهد که بودیم یک قیام درست و حسابی علیه "نوشابه" ی ملعون به انجام رساندم . قیامی عظیم به پا کردم . اولین کاری که کردم این بود که خودم با اه و پیف نوشابه ام را عوض کردم و دوغ گرفتم . روز اول طرفدار نداشتم . روز دوم همین کار را کردم و مامان بزرگم از من تبعیت کرد . روز سوم هی از مضرات نوشابه گفتم و تاک...
شلوغیم آرزوست - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:41
چقدر شلوغ بودن سرم چیز خوبی ست ... واقعا شلوغی را به علافی مطلق و استراحت مطلق ترجیح می دهم
شهر بیچاره - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:41
این شهر امشب هم من و تو را کم داشت ... کم داشتمان برای رج زدن پیاده رو هایش و حرف زدن درباره همه چیز و هیچ چیز ...
و به آنهایی که اولی را انتخاب می کردند می گفت آدم هایی که راه سخت را انتخاب می کنند همیشه - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:40
نکته اش اینجا بود که او بین حقیقت و چیزی که خودش دوست داشت حقیقت باشد ، دومی را انتخاب میکرد
بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 20:40
سرم داشت سوت می کشید . نمی دانستم دشمنان علی را لعن کنم یا آدم هایی که با بلند کردن صدای ضبط توی خیابان که یعنی ما ارواح عمه مان علی را دوست داریم ، آرامش را از مردم می گیرند و احتمال قریب به یقین چند نفر را هم از علی و دینش بیزار می کنند . واقعا زجر آور بود ... تازه مولودی ای که گذاشته بودند شبیه ت...

برچسب‌های مرتبط

خدا همين نزديكي هاست | شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان | داستانه جدید | جدیدترین داستانه عاشقانه | داستانه عاشقانه جدید | زندگی سفر است | زندگی سفر است نه مقصد | سفر زندگي است | صدایت را دوست دارم | صدایت میکنم هرشب