مربی داستان نویسیم موضوع داده بود "تنهایی زنانه" . همه غمگین نوشته بودند . همه از تلخی های تنهایی نوشته بودند . مثلا مهسا داستانی نوشته بود که انگار دختر داستان (که در واقع خودش بود) در گردابی فرو رفته بود و مدام در تلاش نجات دادن خودش بود . مدام دست و پا میزد و غرق تر می شد ... فضایی وهم انگیز و تلخ و قطعا پر از غم . مهسا وقتی مربیم گفت "مگر تنهایی فقط غم انگیز است ؟" گفت "قطعا" مربیم مخالف بود . جدایی از اینکه مربیم زنی بیزار از ازدواج است ، راست می گفت . تنهایی شیرینی هایی دارد . یعنی می توان شیرین دیدش . می دانید ؟ از نظر من تنهایی یک نفر هر چقدر هم شیرین باشد ، ته تهش غم دارد . یک غمی که نمی توانی از خیرش بگذری ... یا خیلی سخت می توانی ... غمی که کهنه نمی شود ...
اصلا کدام آدمی برای تنهایی خلق شده ؟ با قاطعیت می گویم که هیچ کس . هیچ کس . قطعا برای هرکسی (جز مسیح (ع) ) همدمی وجود دارد . از بی عرضگی ما و بدگمانی هایمان به زندگیست که تنهایی را بغل کرده ایم . شاید هم هنوز وقتش نرسیده .
وقتی در خانه می خواستم درباره ی تنهایی داستان بنویسم ، دفترم سفید مانده بود . یعنی هی می خواستم بنویسم و هی نمی نوشتم . یعنی تنهایی را خوب چشیده بودم ولی دلم نمی کشید بنویسم از آن ... شاید فرار می کردم ... از عمق تنهایی ام ..
بارها گفته ام و باز خسته نمی شوم از گفتن اینکه "چقدر زندگی ام فرق کرد از وقتی که توی چاه تنهایی ام ، هجوم حضور خدا را حس کردم " چه اهمیتی دارد که اصلا بعضی فکر کنند فقط یک کلیشه است . ولی من با همین کلیشه از نگاه بعضی ها ، انگیزه ی ادامه دادن پیدا کردم .
خدا هست ولی خود خدا آمده حفره ای در وجودمان گذاشته که جز با انسانی دیگر پر شدنی نیست . اصلا به نظر من زندگی یک مسیر یک نفره نیست . زندگی یک نفره زندگی حقیقی نیست . اوج هایش اوج اصلی نیست . شیرینی هایش واقعی نیست ... و آدم هایی که تنهایی تا ابد را انتخاب می کنند قید یک چیزهای اساسی ای را می زنند . ته تهش هم غمی دارند که پوشاندنی نیست .
یک چیز دیگری هم هست . . . خیلی فرق است بین تنهایی و خلوت با خود . خلوت با خود لازم است . خیلی هم . اصلا این خلوت با خود های گاه به گاه بدجوری آدم را می سازد ... ولی با تنهایی ، عالمی فرق دارد .
دفترم پر شده بود از نقاشی ها ی قلب شکلی و خط خطی های عجیب ... هنوز نمی توانستم یکی از روزهای تنهایی ام را به تصویر بکشم ... یا یکی از شب هایش را ... اصلا مگر با آن همه عظمت شدنی بود ؟ چاره ای نبود . باید زور میزدم بخشی اش را بنویسم و بدانم آخرش هم حق کامل مطلب ادا نشده .
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: زندگی سفر است,زندگی سفر است نه مقصد,سفر زندگي است, نویسنده: بازدید: 172