او - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:21
می نشینم کف زمین ... خدا پتویی می کشد دورم ... پتویی از جنسی عجیب ... امن شده ام ... دورم امنی قوی شده ، کار خودش را کرد ... می خواهم چیزی بنوشم تشنه ام ... خدا لیوان آبی می دهد از خودش ... جرعه جرعه می نوشم ... امن را نوشیدم ... گرسنه می شوم ... غذایی می آورد ... ادویه ی عجیب این غذا که آدم را هوای
. - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:21
گفت مرا برای خودش ساختهاز آن وقت به بعدهمه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتمهمه جاتوی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...* شایسته رو که راه شایسته می رود*هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))
لطفا کسانی که آوینی ها را نمی خواهند بفهمند نخوانند.ممنون - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:21
این وویس رو که گوش دادم یه جوری شدم. مخصوصا وقتی آوینی از افرادی به نام شایستگان حرف زد. و جدا از بقیه ی حرف ها این قسمت رو سه بار هم تکرار کرد. من .. من ... واقعا شایسته هستم؟! اینکه این وویس بدون ویرایش صداگذاری شده و پر از تپق و سرفه و صداهای اضافس حس قشنگی بهم میده. یادم میندازه که امثال آوینی ف
یک اتفاق تقریبا ساده - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 12:16
اتفاقی که امروز برام افتاد رو عینا و بی مبالغه میگم و قسم هم میخورم که راست میگم و قضاوت به عهده شما. توی صف رای ایستاده بودم و تو محدوده ی خودم فقط من بودم که چادر سرم بود و حتی مامانمم چادر سرش نمیکنه. یه پسربچه ی ۶-۷ ساله که صورت کثیفی داشت و تو دستش یه کیسه پر از لواشک های فروشی بود و دور مچ دست...
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گـ.. - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 12:16
مکالمه ی چندوقت پیش من و عاطفه عاطفه: اصا همه ی انگیزم واسه درسو از دست دادم ازدواج که بماند ... والله.. جنگ شه ازدواج میخوام چی کار؟! حالا این پسره هم هی زنگ میزنه مامانمم بهش جواب نمیده بدش نمیاد ازش :)) من: ببین عاطفه بالاخره آدما تو جنگم ازدواج میکنن پس پیشنهاد میکنم بهش فکر کنی :)))))) مکالمه
:) - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 12:16
گفت مرا برای خودش ساختهاز آن وقت به بعدهمه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتمهمه جاتوی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...* شایسته رو که راه شایسته می رود*هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))
فکر میکردم وقتی بزرگ بشوم چقدر دنیا برایم فرق میکند.. - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 12:16
یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم" ٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. ...
نه زیادی نه کمی - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 12:16
بهم گفت "تنهایی مرد من خیلی بزرگه نمیدونم با این همه تنهایی چی کار کنم..." یه بار دیگه بهم گفت "واسه چشماش می نویسم...فقط واسه چشماش..." راستش قبلا گاهی نگران می شدم که تنهایی تو چقدر است؟ خیلی بزرگ؟ تاب می آورم؟ کنار می آیم؟ تو با تنهایی من کنار می آیی؟ ولی حالا دیگر از این حرف ها نمی زنم ، لا یکلف...
damn late - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 12:16
تو پیش دانشگاهی واسه هرکسی یه لقبی گذاشته بودیم. ماساژور. خواننده. نازنازی. من اما موخِر بودم. من همش دیر میومدم. قضیه به پیش دانشگاهی برنمیگرده. از راهنمایی به بعد... دیر... هنوزم دیر میکنم خیلی وقتا... زهره هم تو گوشم ویز ویز میکنه تقریبا هربار که یکم زودتر بیدار شو یکم زودتر فلان کن یکم آدم تر با...
gift - تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 12:16
له له زدن و بی نصیب ماندن ... خواستن و نرسیدن ... وصف آب شنیدن و تشنگی کشیدن ... این ها را منادی می گوید که تمام شده. وقت پای سفره نشستن برای پذیرایی ست. هزینه اش ادامه ندادن قلت زدن در اشتباه و گناه. بستگی دارد به اینکه دست میکنم در جیبم هزینه بدهم یا نه... ولی چقدر می ارزد... چقدر ماه عشق مبارک
منصور هیچ وقت وجود نداشت آره؟ - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:56
این عکس عموی منه. خانوادش خیلی وقته دیگه سراغشو نمیگیرن و عکسش لای آت و آشغالای زیر تخت مادربزرگمه. خانوادش هیچیشون شبیه این خانواده شهیدایی که نشون میدن نیست. ۲۱ سالش بود اما تو ۲۱ سالگی یه سردار بود نه یه سرباز ساده. چشماش عسلی بود. دخترا براش می م
دیدیییییی چقد ریییییییختههههههه بودن تو خیابووووونااااااااااا - تاریخ: 1396/2/29 ساعت: 4:56
از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکش
امید تویی غریب ترینم - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 5:02
واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ... خــــیــــــط. فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس. یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند.
شرح واقعه حال - تاریخ: 1396/2/28 ساعت: 5:02
۱. بعد از اینکه با دلایل در اینستا موضع سیاسیم را اعلام کردم رفتارهای عجیب و غریب زیاد دیدم. منظورم از عجیب اختلاف نظر نیست بلکه بی ادبی و بی منطقی ست. امروز که می خواستم دانشگاه بروم دعا کردم خداجان صبر بدهد که با این حال مریض جسمی بیخود جوش جماعتی
big - تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 23:23
به مشتری نگاه کنم که بین یک عالم سیاره ی دیگر از ابهت دهن را می بندد؟ یا بعد یاد عظمت کل منظومه ی شمسی بیفتم؟ یا بعدتر به کهکشان راه شیری در حد توانم فکر کنم و تجسم بزرگیش؟ بعد یاد عظمت کهکشان های بی شمار کنار هم بیفتم؟ بعد به این فکر کنم همه ی این ها یک آسمان از هفت آسمان است؟ بعد فکر کنم تو از همه...
خاطره - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:22
دلم با بغض و تردید و یکجور عجز شروع کرد به دویدن سمت "او" . عقلم دوید پشتش و از کوله ی پر از قلب های ریز ریز ِقرمز ِ یاقوت مانندی که روی دوشش بود گرفتش و گفت : - کجا داری میری؟ فک کردی دربارت چه فکری میکنه؟؟! تو نباید بری دنبالش،باید اون بیاد. + (بغض
الا یا ایها الرانندگون ِضبط بلندکنندگون ِخودخواهون - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:22
عاقا ما نخواهیم توی خیابان به سلیقه ی موسیقی بعضی ها آن هم با صدایی در حد رسیدن به چندمتری عرش خدا گوش دهیم چه شخصی را باید دیدار کنیم؟ حالا توی شهر هم پر از آلودگی. آلودگی صوتی بوق موقی و این چیزها کم است انگار که بعضی ها ضبط ماشین را هم تا ته زیاد
این بخشندگیت عجب امید بزرگیست خداجانم - تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 15:22
اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که شهره مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که... حوصله ی شرح قصه نیست.
تو سرکشی و دل را هم بیچاره می کنی با سرکشیت - تاریخ: 1396/2/14 ساعت: 5:08
من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده... دل
جای خالی - تاریخ: 1396/2/12 ساعت: 14:20
امروز دوباره اتصالی کردم. چرا؟ خب اینکه نبودی یکی از دلایلش بود. دلیل دیگر خودم بودم. قبلا هم اینطوری شده بودم که همه چیز سر جایش است. و زندگی در جریان. و می دانم باید چه کار کنم آن موقع و هم لحظات بعدش را. بعد یکهو یاد تو میفتم. بعد خودم دستی دستی فکرم را زیادی مشغول میکنم. بعد از آن طرف اتفاق جانب...

برچسب‌های مرتبط

خدا همين نزديكي هاست | شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان | داستانه جدید | جدیدترین داستانه عاشقانه | داستانه عاشقانه جدید | زندگی سفر است | زندگی سفر است نه مقصد | سفر زندگي است | صدایت را دوست دارم | صدایت میکنم هرشب