و بعد مجنون به لیلی گفت از این به بعد دقت می کنم که دق ات ندهم
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 6:57
چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. م...
کتاب فروشی ِ خونی
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 6:57
برگشتی جانم به قربانت و چه دیوانه کننده است که حالا برگشتی ... حالا که قیل و قال حسینیست برگشتی؟ ... مصداق حسینی شدن شدی ... سر تا پایت عطر دار اوست ... همان اول که خبرت پیچید درگیر حیرت شدم که مگر چه کرده که تا این حد این همه مرد و زن را به لرزه درآورده ... آیا صرفا جنگ در سوریه ی مظلوم؟ ... قضیه ر...
او هیچ او نگاه
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 6:57
وقتی آدم بیمار شود دردهایی که از بیرون به او می رسد انگار چنـــد برابر می شوند. عاشورا را بیمار بودم. و بیشتر روز را در خانه. عجب عاشورایی شد... نمی توانستم و می خواستم. همین خودش درد بود. بد دردی هم بود. بماند که چه دردهای دیگری هم چشیدم. یک درد ضرب در چندین می شد و ریز ریز می کرد.من می دانم بیماری...
یک داستان واقعی
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 6:57
او بعد از اولین عشقش دیگر به هیچ کس میل علاقه نداشت انگار که علاقه به کسی جز عشقش در او مرده باشد پایان.
این پست خواندن ندارد کسی که باید بخواند خواهد خواند.
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 6:57
دیشب با اشک xa0و لباس بیرونی خوابیدم و صبح که بلند شدم کمرم درد می کرد ولی سعی کردم به موضوع دیشب فکر نکنم به مامان گفتم برویم کوله بخریم قبول کرد سرم را به کوله خریدن گرم کردم و بعد هم رفتم کلاس و سعی کردم سرم را بیشتر گرم کنم ولی توی کلاس چرت و پرت هایی خلاف همیشه رد و بدل شد که مرا به هم ریخت و م...
جوجه
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 6:57
مژگان مثل من بار اول نیست پایش به دانشگاه باز شده. می گوید چقدر بچه ها بچه بازی در می آورند. تا حدی حرفش را قبول دارم اما کاملا برایم ثابت نشده. می گویم "زینب چی؟ اونم بچس به نظرت؟" می گوید "نه اون شوهر کرده دیگه بچه نیس که" و استدلالش مرا تا مرز خفگی میبرد :))) به زینب می گویم "زود کیکتو بخور تا بر...
کارت ملی "هوشمند" من
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 0:07
عکس کارت ملی جدیدم یک جور خاصی متعجب است. انگار دارد به همه ی کسانی که زندگی را مثل بازی نمی بینند و برای نابود شدنی ها حرص می خورند یا به آنها وابسته می شوند مثل دختری که گاهی توی آینه می بینم نگاه می کند.
ما آزموده ایم در اون دانشگاه بخت خویش ، بیرون باید کشید از اون ورطه رخت خویش
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 6:36
میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید... سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. ...
توی دید تو
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 19:16
وقتی می خواست حقوقم را حساب کند گفت : من توی دوربین دیدم که شما چطور با مشتری برخورد می کردید یا تمیز کاری ها یا ... هی گفت و گفت و حقوقم را حساب کرد و داد دستم . بدجوری جا خورده بودم . به کل، دوربین امنیتی را یادم رفته بود . همیشه دیده می شدم ...
زنهار که وقتی اندر دلی مهر اندازی به اراده ی او ...
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 19:16
مسئولیت پذیری یک نفر را می شود اینطور هم محک زد که ببینی وقتی کاری میکند که به او علاقه مند شوی بعدش مراقب مهری که به دلت انداخته هم هست یا نه . اینکه این را بفهمد که کار بزرگی کرده و عواقبش را باید بپذیرد ...
دست هایشان
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 19:16
یک خانم ۵۰ ساله ، از آن اهل دل هایش ، از آنها که کتاب رفیق ۵۰ ساله شان است و تفکر چاشنی سفره ی روزانه شان ، وقتی شنید در ۱۶ سالگی به پوچی رسیدم به من گفت آدم پر تلاشی هستم. واقعیت این است که بعد از حرف او به این قضیه توجه کردم و بعد باورش کردم چون تا آن زمان مدام در حال دست به گریبان شدن با دردهایم ...
یا دلیل
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
و می دانم که هیچ کس در دنیا ، حقیقیxa0ِ حقیقی دوستم ندارد و هیچ کس ، واقعی منتظرم نیست جایی و هیچ کس به حقیقی ترین شکل ، مشتاق من نیست به جز مهدیxa0ِ غریب فاطمه. _تصویر_تو_هرگز_به_تو_مانند_نشد_
بی کلک تر از مادر
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ م...
بـ ـغـ ض نوشت
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:31
الآن تو سنیم که مدام نگاه های دنبال کیث مناسب ازدواج میبینیم چه از طرف پسرهای جوون چه کلا کسایی که قصد کردن جوونی رو زن بدن... راستش من این حسو دوست ندارم... اینکه انقدر هردفعه استرس بگیرم حالا چی میشه؟!.. نمیدونم... انقدر عذاب آور شده برام دیگه که بغض کردم الآن که دارم تایپ میکنم... عین احمقا... ول...
اسباب بازی فروش ۲
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 22:05
توی اسباب بازی فروشی هیچی نیست اما انگار همه چیز هست. همه ی اسباب بازی ها هر چقدر هم جنسشان بی نظیر باشد عاقبت روزی که چندان هم دور نیست به کناری پرت می شوند و بی استفاده می شوند. اسباب بازی ها شاد می کنند و حتی می ترسانند (مثل نقاب خون آشام و هزارپای پلاستیکی) و باید بگویم اسباب بازی ها قابلیت نارا
اسباب بازی فروش
-
تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 13:46
اهم اهم... صدای واژه های مرا از اسباب بازی فروشی می شنوید. آمده ام چند وقتی امتحانش کنم! برای پول؟ هاها حرف چندرغاز و مرغابیست. آمده ام چند وقتی اینجا نزدیکتر با مردم ارتباط برقرار کنم. چون برای رسیدن به رویاهایم تجربه لازم دارم. و البته مرا سر ذوق می آورد ارتباط با بچه ها... بچه ها موجودات رویایی د
یه عالمه لبخند
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 22:24
گفت مرا برای خودش ساختهاز آن وقت به بعدهمه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتمهمه جاتوی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...* شایسته رو که راه شایسته می رود*هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))
بازی وبلاگـــــ ــی
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 22:24
و اما بعد از مدت ها بازی وبلاگی. آن هم از نوع آغشته به کتاب جان! اینو چیستا یثربی اول کتاب "پستچی" برام نوشت. سارا همیشه بهم لطف داشته و از اغراق کاملش در این نوشته ای که اول کتاب "تدفین مادربزرگ" اثر مارکز نوشت و واسه ی تولدم بهم داد هم کاملا مشخصه. ره شب ، رهی عجیب ... این کتابی که مهشید بهم
بیا یکم حرف بزنیم
-
تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 22:24
سلام شایسته... خوبی...؟ شایسته نمیدونم چطوری ازت معذرت بخوام... بخاطر بی توجهی های این چندوقتم بهت... بخاطر... حقت نبود اینکه دلتو خوش کنن و بعد خودشونو بزنن به اون راه و منم بعدش به تو بی توجهی کنم و تنهات بذارم ، واقعا حقت نبود... میدونم این چند وقت بخاطر من بود که چندان خوب نبودی جبران میکنم ... ...
دنیای قابلیت دار
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 12:38
همان جا ، همان جایی که نا امید میشوم از دنیای کثیفی که در آن نفس می کشم ، درست همان زمانی که هر طرف نگاه میکنم فقط اشتباه و غلط میبینم ، در همان جایی که از آدم ها نا امید میشوم ، اتفاقی میفتد و به نا امیدیم سیلی می خورد ... مثلا مردی را می بینم که شبی وسط خیابان ترمز می کند و پیاده می شود و محترمانه