این پست خواندن ندارد کسی که باید بخواند خواهد خواند.

خرید بک لینک
دیشب با اشک و لباس بیرونی خوابیدم و صبح که بلند شدم کمرم درد می کرد ولی سعی کردم به موضوع دیشب فکر نکنم به مامان گفتم برویم کوله بخریم قبول کرد سرم را به کوله خریدن گرم کردم و بعد هم رفتم کلاس و سعی کردم سرم را بیشتر گرم کنم ولی توی کلاس چرت و پرت هایی خلاف همیشه رد و بدل شد که مرا به هم ریخت و من می دانستم با کسی که خودش را به خواب زده نباید بحث کرد و ریختم توی خودم. هی خودم را خوردم هی خوردم. بعد از کلاس دختری کلافه بودم که سعی به لبخند داشت و چه ناشی بود. توی خانه سر نامرتبی اتاق عرفان دعوا راه انداختم و کشوها را به نشانه ی اعتراض سفت کوبیدم به هم و به بابا گفتم تو داد نزنی من دیگر چیزی نمی خواهم و یادم رفته بود او بیمار است انگار... زیر و رو شده بودم... و پر از خشم بودم... هر چند سال یکبار اینطور می شوم
پر از خشم بودم... از بی انصافی... از تنهایی... از اینکه به کسی بگویی فلانی من می دانم اشتباه کردم ولی قصد بد نداشتم بعد او به جای اینکه ببیند آیا خودش هم مقصر است یا نه هی اشتباه تو را که بابتش عذرخواهی کرده ای (و غیر از دعا کاری از دستت نمی آمده برای جبران) مدام توی سرت بزند که تو اشتباه کردی تو اشتباه کردی. خب من می دانم اشتباه کردم ولی چه کاری از دستم می آید؟!
خوب که دارم فکرش را میکنم آیا بستن وبلاگم کسی را راحت می کند؟
بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 6:57

صفحه بندی