الآن تو سنیم که مدام نگاه های دنبال کیث مناسب ازدواج میبینیم چه از طرف پسرهای جوون چه کلا کسایی که قصد کردن جوونی رو زن بدن... راستش من این حسو دوست ندارم... اینکه انقدر هردفعه استرس بگیرم حالا چی میشه؟!.. نمیدونم... انقدر عذاب آور شده برام دیگه که بغض کردم الآن که دارم تایپ میکنم... عین احمقا... ولی واقعیت اینه که من از این حرفا و حسا و اتفاقا خستم... حتی احساس میکنم دیگه دوست ندارم دردای عشق و آمپاس عشق و دوری های عشق و نگاه های پرحرف دور و خلاصه هرچیزی که مربوط به عاشق شدن های بلاتکلیفه... من دلم یه چیز ثابت و معلوم میخواد. خداجونم داری امتحانای سخت میگیری... کمکم کن ... اینکه درست همون جایی که کار میکنم یه آقا یاسری وجود داره که از نگاهاش خوشم نمیاد و مجبورم گاهی حرف بزنم باهاش ... یا اینکه از توی محل کارم دو تا پسر تا حدی فوضول پیرایشی قدرت دید زدن دارن... اینکه اون مغازه طبقه پایینی دیگه چرا انقد رو نروم میاد!!! در حال حاضر حالم از این پست به هم میخوره. شاید تنها خاصیت این پست اینه که قدر آرامش ازدواجو باید دونست.
٭ دلیل اصلی نبودن این چند وقت و تا حدی آشفتگیمو خواهم نوشت.
بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نوشت, نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:31