من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش.
من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده...
دلم: خب کتابو می بندیم فعلا یکم بارون نگاه می کنیم... لباس خیسم خودش یه فازیه ^_^
من: اوم...نریم بخوابیم یکم؟
دلم: نگاه کن چه هواییه... وای ، من ! بارون خیلی قشنگه نه؟
من (خمیازه می کشد): آره خوبه...
دلم: کدوم معشوقیه که بتونه بخاطر شادکردن عاشق خودش بارون بباره رو سرش؟! :)
من: ...
دلم: ما بهش بد کردیم من ... جواب مهربونیاشو با اشتباهای تو دادیم ...
من: :( :/
دلم: ای من ! ای من ! ای اماره ... تو ... یادته اون دفعه که گند بالا آوردی رفتی...
من: خبالا
دلم: چرا رام نمیشی یکم... چرا انقد خربازی درمیاری؟!
من: اه حالا خیس میشیم. بریم تو بخوابیم یکم.
دلم: :|
بعد دلم قهر کرد رفت ساکت نشست یک گوشه ای زل زد به دیوار.
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138