تو سرکشی و دل را هم بیچاره می کنی با سرکشیت

خرید بک لینک

من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش.

من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده...

دلم: خب کتابو می بندیم فعلا یکم بارون نگاه می کنیم... لباس خیسم خودش یه فازیه ^_^

من: اوم...نریم بخوابیم یکم؟

دلم: نگاه کن چه هواییه... وای ، من ! بارون خیلی قشنگه نه؟

من (خمیازه می کشد): آره خوبه...

دلم: کدوم معشوقیه که بتونه بخاطر شادکردن عاشق خودش بارون بباره رو سرش؟! :)

من: ...

دلم: ما بهش بد کردیم من ... جواب مهربونیاشو با اشتباهای تو دادیم ...

من: :( :/

دلم: ای من ! ای من ! ای اماره ... تو ... یادته اون دفعه که گند بالا آوردی رفتی...

من: خبالا

دلم: چرا رام نمیشی یکم... چرا انقد خربازی درمیاری؟!

من: اه حالا خیس میشیم. بریم تو بخوابیم یکم.

دلم: :|

بعد دلم قهر کرد رفت ساکت نشست یک گوشه ای زل زد به دیوار.

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: پنجشنبه 14 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:08

صفحه بندی