دلم با بغض و تردید و یکجور عجز شروع کرد به دویدن سمت "او" . عقلم دوید پشتش و از کوله ی پر از قلب های ریز ریز ِقرمز ِ یاقوت مانندی که روی دوشش بود گرفتش و گفت :
- کجا داری میری؟ فک کردی دربارت چه فکری میکنه؟؟! تو نباید بری دنبالش،باید اون بیاد.
+ (بغضش ترکید) چرا...
- طبیعت و عرف اینه.
+ اون نیومد چرا...
- (عینکش را جا به جا کرد) یه مشکلی داره احتمالا.طبق محاسبات باید میومد مگه اینکه یه مانع قوی وجود داشته باشه.
+ من خستم...
دلم نشست روی زمین و یه مشت خاک برداشت و پرت کرد توی هوا...
- بشین همین جا ولی زیاد وقتو تلف نکن فقط خالی شو. من میرم کتابمو بخونم اگه بذاری. کی میشه از دست این بازیات تا حدود نود درصد راحت شیم.
+ من از خودم و خدا میپرسم "توقع زیادیه دونستن جای کس خاصی توی زندگی آدم از نظر خودش؟" دلم سرش را می کند از پنجره بیرون و چشم هایش را می بندد و موهایش در سکوت توی نسیم رقص عجیب غمگینی دارند. عقلم سرش را از توی کتاب در می آورد و رک می گوید "به هیچ وجه." و دوباره سرش را می کند توی کتاب. خدا به همه ی ما نگاه می کند و آرام روی تخته وایتبرد می نویسد "انگار یادتان رفته من هستم و اگر من بخواهم..." بقیه ی جمله را نمی نویسد. می رود موهای دل را نوازش می کند و به عقل می گوید رو به نور بنشیند و کتاب بخواند و تاکید می کند اینطوری برای چشم ها بهتر است و عقل قانع می شود. دل دو سه سالیست به خدا خوی بیشتر گرفته اما عقل از خیلی پیش تر ها مطیع چشم و گوش بسته ی او شد. چون خدا بارها خودش را برایش تحلیل و اثبات کرد و فرمول بی نهایت را هم به او آموخت. عقل را می دیدم که بارها به آسمان چشم می دوزد و می گوید "عجیب است... این همه بزرگی تشنج آور است... و متحیر کننده." تا به حال عقل را اینقدر غرق در حیرت ندیده بودم.
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136