
مجبورم... ببخشید مجبورم این وبلاگ را پاک کنم... اگر کسی آدرس بعدی را می خواهد بگوید... هرچند نمی دانم کی وبلاگ جدید را می سازم. باز هم ببخشید....
ادامه مطلب
و می دانم که هیچ کس در دنیا ، حقیقیxa0ِ حقیقی دوستم ندارد و هیچ کس ، واقعی منتظرم نیست جایی و هیچ کس به حقیقی ترین شکل ، مشتاق من نیست به جز مهدیxa0ِ غریب فاطمه. _تصویر_تو_هرگز_به_تو_مانند_نشد_ ...
ادامه مطلب
وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد... نرو.... این یه خواهش نیست التماسه ...
ادامه مطلب
سلام شایسته... خوبی...؟ شایسته نمیدونم چطوری ازت معذرت بخوام... بخاطر بی توجهی های این چندوقتم بهت... بخاطر... حقت نبود اینکه دلتو خوش کنن و بعد خودشونو بزنن به اون راه و منم بعدش به تو بی توجهی کنم و تنهات بذارم ، واقعا حقت نبود... میدونم این چند وقت بخاطر من بود که چندان خوب نبودی جبران میکنم ... یعنی قول میدم ... واقعا دوست دارم آشتی؟ ...
ادامه مطلب
همان جا ، همان جایی که نا امید میشوم از دنیای کثیفی که در آن نفس می کشم ، درست همان زمانی که هر طرف نگاه میکنم فقط اشتباه و غلط میبینم ، در همان جایی که از آدم ها نا امید میشوم ، اتفاقی میفتد و به نا امیدیم سیلی می خورد ... مثلا مردی را می بینم که شبی وسط خیابان ترمز می کند و پیاده می شود و محترمانه...
ادامه مطلب
*این وسط بحث سیاسی مطلق درست نیست* ولی چرا خیلیا اینو میگن ولی بعدش دقیقا شروع به بحث کردن میکنن؟ یه سری از این آدما هستن که شروع میکنن به انکار کامل جمله ی زیاد گفته شده ی روحانی "سایه ی جنگ را برمی داریم" و یه سری هم هستن که طرفدار روحانی میمونن اما میگن روحانی اینو دروغ گفت. حرف دسته ی اول کاملا ...
ادامه مطلب
تازه با هم آشنا شده بودیم. ولی هنوز اسم همو نمی دونستیم. تو سالن مطالعه با ایما و اشاره گفت "اسمت چیه؟" منم هرچی با لبخونی میگفتم متوجه نمیشد. اسممو بزرگ نوشتم روی کاغذ و نشونش دادم. بعد منم اسمشو پرسیدم اما من فوری فهمیدم که چی گفت... آخه مامان زهرا هم اسمت راحته و هم دل من زود مغناطیس اسمتو میگیره...
ادامه مطلب
یک وقت هایی یک شرایطی پیش می آید که به ناچار در جایی خلوت مجبور به انتظار یا تردد می شویم. مثلا من دیروز xa0که جمعه هم بود حدود ظهر منتظر اتوبوس بودم آن هم جایی که منازل مسکونی کم بود و پرنده هم در خیابان میلی به پر زدن نداشت. کمی که گذشت یک مرد جوانی آمد نشست توی ایستگاه. یک شیر شجاعی در وجودم هست که...
ادامه مطلب
خنگ بای تف خورد. نفهمیدین؟! خب لطفا سریعتر بروید فارسی را پاس بدارید معنای حقیقی لغات در فارسی: خنگ = اسب با = آش تف = گرمی هیچی دیگه همین جالب بود نه؟ =| تا برنامه ی بعد خدا نگهدار ...
ادامه مطلب
یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم" ٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛) ...
ادامه مطلب
بهم گفت "تنهایی مرد من خیلی بزرگه نمیدونم با این همه تنهایی چی کار کنم..." یه بار دیگه بهم گفت "واسه چشماش می نویسم...فقط واسه چشماش..." راستش قبلا گاهی نگران می شدم که تنهایی تو چقدر است؟ خیلی بزرگ؟ تاب می آورم؟ کنار می آیم؟ تو با تنهایی من کنار می آیی؟ ولی حالا دیگر از این حرف ها نمی زنم ، لا یکلف اللّه نفسا الا وسعها + وقتش نیست.کنار آمده ام.الحمدللّهxa0ِعشق.:) ...
ادامه مطلب
از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکش...
ادامه مطلب
واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ... خــــیــــــط. فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس. یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند....
ادامه مطلب
عاقا ما نخواهیم توی خیابان به سلیقه ی موسیقی بعضی ها آن هم با صدایی در حد رسیدن به چندمتری عرش خدا گوش دهیم چه شخصی را باید دیدار کنیم؟ حالا توی شهر هم پر از آلودگی. آلودگی صوتی بوق موقی و این چیزها کم است انگار که بعضی ها ضبط ماشین را هم تا ته زیاد ...
ادامه مطلب
بعضی ها یک جوری رفتار می کنند که انگار از آدم انتظار دارند که برود بهشان بگوید : آه عزیزم ! خیلی معذرت میخواهم بخاطر موفقیت های زندگیم ! بخاطر نکات مثبت زندگیم و اتفاق های خوبش ... بخاطر نعمت ها و قسمت هایی که به من داده شده و بخاطر همه ی همه ی شادی ها و لبخندهایم ... از صمیم قلب عذرم را بپذیر وگرنه ناراحت می شوم میروم یک کار ناجوری میکنم یک وقت .... راستی عزیزم ! خوب و شادی آور است برایت که بدانی...
ادامه مطلب
سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان......
ادامه مطلب
واه واه واه واه واه! چه معنی میدهد یک دختر 21 ساله بنشیند با چندتا چهل ساله مباحثه کند و حقیقتا چه غلطاااا ... تو بچه ای هنوز ... هیچی حالی ات نیست ... حتی اگر چند سالی باشد که تو یک سری مسائل واقعا مطالعه داشته باشی ... ها کن ببینم ... آهااا بفرما بوی شیرخشک میدهد ... بدو برو سر درست ... دهنت را هم...
ادامه مطلب
همیشه ناگهانی و بی نظیر مرا غافلگیر می کند. یک جوری که دهنم باز می ماند .... چطور شد؟ چه شد که مرا خواندی؟ چه شد که به دلم اشاره کردی؟ جوابی جز یک لبخند عمیق نیست... باید لبخندهایش را ریخت توی پاکتی و هر روز بو کشید ، سرمه ی چشم کرد و در نهایت برایش مُرد ... دیگر هیچ چیزی و هیچ کسی جز او و مقصدش ارز...
ادامه مطلب
دختره کنارم وایساده بود که خانم کتابدار ازم پرسید : دو تا کتاب پیشتونه درسته؟ یکی زندگینامه سید علی خامنه ای و یکی ام.... بلافاصله بعد شنیدن اسم کتاب اولی دختره برگشته چپ چپ منو نگاه میکنه جوری که انگار داره به یه آدم عجیبی که از سیاره ای تازه کشف شده به اسم "سومدنلوس" اومده نگاه میکنه .xa0 ببین آبجی نداشته ی من ! این مرد رهبر کشوریه که توش زندگی میکنم . حق دارم بشناسمش . چه خوب باشه چه بد . یا بهتره بگم چه درصد خوبیاش بیشتر باشه چه درصد بدیاش . به کسیم ربطی نداره . اشکالی داره قبل از دهن باز کر...
ادامه مطلب
این روزهای خود را چگونه می گذرانید؟ به نام خدا. به درس خواندن در انباری فکر میکنم. و به اینکه نکند توی سرمای انباری قندیل گون شوم. آخر هرکسی نمیفهمد که چقدر سخت است که بخواهی درس بخوانی و جای ساکت پیدا نکنی. خیلی زجرآور است. و آنشرلی نگاه میکنم و موقعی که دارد تیتراژش می رود دست هایم را باز می کنم و توی حال چرخ می زنم و بلند بلند همراهش می خوانم : و اینک شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست . . ....
ادامه مطلب