همیشه ناگهانی و بی نظیر مرا غافلگیر می کند. یک جوری که دهنم باز می ماند .... چطور شد؟ چه شد که مرا خواندی؟ چه شد که به دلم اشاره کردی؟ جوابی جز یک لبخند عمیق نیست... باید لبخندهایش را ریخت توی پاکتی و هر روز بو کشید ، سرمه ی چشم کرد و در نهایت برایش مُرد ... دیگر هیچ چیزی و هیچ کسی جز او و مقصدش ارزش مُردن ندارد .
+ خدایا ... تا آن هفته که بوی حال و هوای آنجا را بو بکشم مرا نمیران لطفا ...
+ مریم ... فاطمه ... جوجه .... دارم میام بچه ها .... و دلم میخواد یه دل سیر ببینمتون و یادم نره دوستایی دارم که دیدنشون قلبمو مست میکنه..
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 155