تازه با هم آشنا شده بودیم. ولی هنوز اسم همو نمی دونستیم. تو سالن مطالعه با ایما و اشاره گفت "اسمت چیه؟" منم هرچی با لبخونی میگفتم متوجه نمیشد. اسممو بزرگ نوشتم روی کاغذ و نشونش دادم. بعد منم اسمشو پرسیدم اما من فوری فهمیدم که چی گفت... آخه مامان زهرا هم اسمت راحته و هم دل من زود مغناطیس اسمتو میگیره. اصا چطوری میتونستم نفهمم. نمیشد دیگه. وقتی قلبت بی قرار کسی باشه مدام تو زمین و هوا پی او میگردی. نمیشه کاریش کرد. تو مادر فوق العاده ای هستی اونی که بی معرفته منم... ولی مادرای واقعی بچه هاشونو ول نمیکنن. حالا هرچقدرم که بد... دلم به همین چیزا خوشه... به مهربونیای بی حد تو و خانوادت... من که چیز دیگه ای ندارم من که کس دیگه ای ندارم

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 132