
میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید... سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. رنج هایم مرا آغوشxa0ِ سفتی گرفته بودند که در آن آغوش تمرکز و درس و تست از شاخ غول شکستن سخت تر بود. ب...
ادامه مطلب
وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد... نرو.... این یه خواهش نیست التماسه ...
ادامه مطلب
سلام شایسته... خوبی...؟ شایسته نمیدونم چطوری ازت معذرت بخوام... بخاطر بی توجهی های این چندوقتم بهت... بخاطر... حقت نبود اینکه دلتو خوش کنن و بعد خودشونو بزنن به اون راه و منم بعدش به تو بی توجهی کنم و تنهات بذارم ، واقعا حقت نبود... میدونم این چند وقت بخاطر من بود که چندان خوب نبودی جبران میکنم ... یعنی قول میدم ... واقعا دوست دارم آشتی؟ ...
ادامه مطلب
شمس الشموس من مهربان ترینم روحم زخمی آدم هاست به اشتباه دستشان افتاد خش انداختند و بعد گفتند سوتفاهم بود بعضی هم هیچ نگفتند غلط از من بودxa0 که روحم را بیخود دادم به این و آن اینجا دلی می ترسد نباشی... که بمیرد... که دق کند... مهربان ترینم مرا ببر و نیاور فقط همین ...... ...
ادامه مطلب
خنگ بای تف خورد. نفهمیدین؟! خب لطفا سریعتر بروید فارسی را پاس بدارید معنای حقیقی لغات در فارسی: خنگ = اسب با = آش تف = گرمی هیچی دیگه همین جالب بود نه؟ =| تا برنامه ی بعد خدا نگهدار ...
ادامه مطلب
من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده... دل...
ادامه مطلب
آن زمان را خیلی دوست دارم که همه چیز فشار می آورد و من در مرز له شدن یکهو یادم می افتد که " های دختر ! همه چیز یک روز تمام می شود ٭٭٭ همه یک روز می میریم ٭٭٭ فقط خدا نمی میرد باید بروم پیشش " بعدش هم یادم می آید چه احمقی بودم که دنیا را جدی گرفتم. می دوم می پرم توی غار خدا. درش را می بندم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. استرسی وجود ندارد. کز می کنم توی سینه ی خدا و چشم هایم را می بندم و زیر لب می گو...
ادامه مطلب
نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه ...
ادامه مطلب
سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان......
ادامه مطلب
و خودم فکر می کنم که یکی از دلایلی که ذره ذره ی وجودم در احساس نمو پیدا کرده و غلت زده فرار از بی احساسی های پدر و مادرم است....
ادامه مطلب
واه واه واه واه واه! چه معنی میدهد یک دختر 21 ساله بنشیند با چندتا چهل ساله مباحثه کند و حقیقتا چه غلطاااا ... تو بچه ای هنوز ... هیچی حالی ات نیست ... حتی اگر چند سالی باشد که تو یک سری مسائل واقعا مطالعه داشته باشی ... ها کن ببینم ... آهااا بفرما بوی شیرخشک میدهد ... بدو برو سر درست ... دهنت را هم...
ادامه مطلب
دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پریدن... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق...
ادامه مطلب
راستی خدا ... بعضی آدم ها را ... همان هایی که باعث میشوند بیشتر بخواهمت و یادم بیاید جز تو هیییییچ احدی را ندارم و به عجز بیفتم به درگاهت .... آنها را "اتفاقا" از زندگیم نگیر ... آدم های مفیدی اند....
ادامه مطلب
دوست داداشم اسمش آریاست. این آریا خان راه به راه در خانه ما هستند. انقدر زیاد که من موقع ناهار بهش می گویم "آریاااااااا بیا ببین آبلیمو هم که دوست داری میریزم تو سوپتاااا بدو بیااااا" و خیلی هم با آق عرفان دوست هستد. تا چند وقت دیگر ممکن است خانه مان عوض شود و حالا بشنوید مکالمه های این اواخر را : آ...
ادامه مطلب
دختره کنارم وایساده بود که خانم کتابدار ازم پرسید : دو تا کتاب پیشتونه درسته؟ یکی زندگینامه سید علی خامنه ای و یکی ام.... بلافاصله بعد شنیدن اسم کتاب اولی دختره برگشته چپ چپ منو نگاه میکنه جوری که انگار داره به یه آدم عجیبی که از سیاره ای تازه کشف شده به اسم "سومدنلوس" اومده نگاه میکنه .xa0 ببین آبجی نداشته ی من ! این مرد رهبر کشوریه که توش زندگی میکنم . حق دارم بشناسمش . چه خوب باشه چه بد . یا بهتره بگم چه درصد خوبیاش بیشتر باشه چه درصد بدیاش . به کسیم ربطی نداره . اشکالی داره قبل از دهن باز کر...
ادامه مطلب
یک دختری در کتابخانه هست که خیلی شبیه "بهترین نارفیقم" است. بهترین بود چون وجودش باعث شد شایسته ی بعد از او از شایسته ی قبل از او آدم تر شود. اما خب نارفیق بود و البته در اینکه در نارفیقی هم او رعایت کرد و بهترین بود شکی نیست. دختر توی کتابخانه اول از من بدش می آمد چون من مدام می رفتم روی صندلی ای که او معتادش بود می نشستم و البته نمی دانستم او معتاد آن جای خاص است. امروز رفتم با لبخند گفتم می شود پنجره را باز کند و او هم با لبخند قبول کرد. فکر کنم دیگر از من بدش نیاید. البته من هم از وقتی فهمید...
ادامه مطلب
مربی داستان نویسیم موضوع داده بود "تنهایی زنانه" . همه غمگین نوشته بودند . همه از تلخی های تنهایی نوشته بودند . مثلا مهسا داستانی نوشته بود که انگار دختر داستان (که در واقع خودش بود) در گردابی فرو رفته بود و مدام در تلاش نجات دادن خودش بود . مدام دست و پا میزد و غرق تر می شد ... فضایی وهم انگیز و تلخ و قطعا پر از غم . مهسا وقتی مربیم گفت "مگر تنهایی فقط غم انگیز است ؟" گفت "قطعا" مربیم مخالف بود . جدایی از اینکه مربیم زنی بیزار از ازدواج است ، راست می گفت . تنهایی شیرینی هایی دارد . یعنی می توان...
ادامه مطلب
امشب بعد از مدت ها چند قلوپ نوشابه رفتم بالا ! اولش هیچ حسی نداشتم ولی یهو معده ام شروع گرفت به درد گرفتن ، سرفه ام گرفته بود و از طرفی حس خفگی برای چند ثانیه !!! بعد خندیدم گفتم معده ام تعجب کرده لابد ! و آنچه در درون بدنم می گذشت : گلو : وا ! این نوشابست ؟؟ معده : عه عه عه ! فکر کردم دیگر مغز دارد درست کار می کند و دستوراتش سفت و سخت شده ... زهی خیال باطل روده : همه اش تقصیر دل است ... باز کار دستمان داد ... ...
ادامه مطلب
* می دانید ؟ او بدجوری دوباره مرا لرزاند ... اگر بخواهم شکر رحمتی که به من کرد را به جا بیاورم ، یعنی از همین الآن تا لحظه ای که محشر به پا می شود بنشینم یک گوشه و بدون وقفه بگویم : ممنون خدا ... ، نمی توانم شکرش را به جا بیاورم ....... * شایسته به لطف پروردگارش درباره ی نماز و واقعه عاشورا کم نخوانده است کتاب و مقاله و مطلب . اما حالا شایسته کوچولو میخواهد به شما بگوید که خیلی چیزها می داند راجع به این دو بحث اما انگار هیچ چیز نمی داند ... هیـــــــچ چیز ... آنقدر که عظیمند ... آنقدر که وسیعند ...
ادامه مطلب
بسم رب تو کوچکتر از آنم که بخواهم برایت نامه ای بنویسم. باور کن دست هایم از خجالت نا ندارند. میدانم باورم میکنی ... و قطعه ای از خدای منی ... همان که لحظه ای از باورم دست برنداشت. امام حسین جانم ... راستش من خیلی کوچکم ... اما یک یک دنده ی امیدوارم. امیدوار به اینکه دختری را که سال ها از عشق و غم تو دور بود و حتی آن را به استهزا کشید ، بپذیری .. خودم میدانم چقدر رویم زیاد شده از وقتی مهربانی ات را قدری درک کرده ام ... مولای من .. این دختربچه حتی یک بار هم بوی حرم نچشیده ... و نفهمیده اینکه می گ...
ادامه مطلب