افشب

خرید بک لینک

یک دختری در کتابخانه هست که خیلی شبیه "بهترین نارفیقم" است. بهترین بود چون وجودش باعث شد شایسته ی بعد از او از شایسته ی قبل از او آدم تر شود. اما خب نارفیق بود و البته در اینکه در نارفیقی هم او رعایت کرد و بهترین بود شکی نیست. دختر توی کتابخانه اول از من بدش می آمد چون من مدام می رفتم روی صندلی ای که او معتادش بود می نشستم و البته نمی دانستم او معتاد آن جای خاص است. امروز رفتم با لبخند گفتم می شود پنجره را باز کند و او هم با لبخند قبول کرد. فکر کنم دیگر از من بدش نیاید. البته من هم از وقتی فهمیدم معتاد صندلی اش است دیگر آنجا ننشستم.

بهترین نارفیقم را خیلی دوست داشتم. و انقدر زیادی دوستش داشتم که رویش خیلی حساس بودم. کافی بود با حالت جدی بگوید شایسته خاک تو سرت که دلم بشکند. احمقی بودم آن سرش ناپیدا. و فکر می کنم چون بیشتر از بقیه دوستش داشتم آدم های زیادی شبیه او در مغناطیس اطرافم پیدا می شدند همه جا. هنوز هم گاهی پیدا می شوند. و وقتی پیدایشان می شود پوزخند گنده ای می زنم به آن احساسم. اسمش افروز بود (هست البته) اما می گفت من افشبم. من و افشب شب های زیادی را غصه خوردیم. پا به پای هم درد کشیدیم. از دست آدم های بی شرف اطراف دیگری زجر کشیدیم و حتی برای هم گریه کردیم. من و افشب شب های زیادی به تئوری خودکشی جدی جدی طور و شوخی شوخی طور تعنه زدیم و ته همه ی آن بحث ها هم این بود : خیلی جرئت میخواد . شب بخیر . افشب افشب بود و واقعا یکی از بزرگترین علت های شب بودن من هم او بود. رنج هایمان رنج های واقعی بود و شبیه هم. ولی از یک جایی به بعد راهمان جدا شد. حرف های افشب جوری بود که فکر می کردم او از من بیشتر خدا را قبول دارد. ولی راهمان درست از جایی جدا شد که من به او گفتم "می خواهم به این خدایی که می گویی یک بار امتحانی اعتماد می کنم ببینم چند مرده حلاج است" ولی افشب چیزی نگفت. روزها گذشت و راه ها جدا تر شد. افشب از من بیشتر و بیشتر فاصله گرفت. بین آدم ها از قبل تنها تر شدم چون افشب تنها رفیق خیلی نزدیکم بود که خوب مرا می فهمید. ولی از یک جایی به بعد تصمیم گرفت نظریه ی "به خواب زدن خود برای فهمیدن من" را به کار بگیرد. آن قدر دور شد و دور شد که دیگر هیچ اثری از او در زندگیم نماند جز اس مس های دم کنکورش یا مواقعی از این دست که به بن بست می خورد و حس می کرد باید به خدا هم کمی فکر کرد "سلام . دعا لطفا شایسته . ممنون... " خبرش را دورادور دارم. توی دانشگاه هنر تهران. مبتلا به اسکیزوفرن... دختری که توی اینستاگرامش عکس انسانی در حال نماز را می گذارد و زیرش تگ می کند #احمق و لای جرزهای روحش دست و پا می زند و مهم تر از همه مرا فراموش تر می کند.

افشب من آن روزها تمام شد اما راه افروز شدن به من نشان داده شد.


بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 7:13

صفحه بندی