بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «یا حسین آنکه دل از» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

پایان اینجا.

  • نیلوبلاگ

    مجبورم... ببخشید مجبورم این وبلاگ را پاک کنم... اگر کسی آدرس بعدی را می خواهد بگوید... هرچند نمی دانم کی وبلاگ جدید را می سازم. باز هم ببخشید....

    ادامه مطلب
  • چالش 13 دلیل زندگی به دعوت لیمو جانم

  • نیلوبلاگ

    لیمو شاید فکر کنی دارم شعار می دهم اما شعارها زیبا هستند زمانی که واقعا سعی کنی به آنها عمل کنی ... خیلی گشتم ... اما هیچ دلیلی برای نفس کشیدن جز عشق نیافتم لیمو ... و عشق همه ی چیزهای دیگر را بغل کرده بود مثل داستان نویسی هنر مبهوت رهایی از دنیا شدن لذت از طبیعت خنداندن بچه ها و بوسیدنشان و باید بگویم از 13 مورد خیلی بیشترند .. کارهایی که میکنی برای او ... که معشوق نگاهت کند و بگوید آری ... آری عاشقی کردی ..... و منتظر لحظه ای بمانی که جان موقتی ات را بخواهد بگیرد و بگوید عاشقی کردی ... راضیم ا...

    ادامه مطلب
  • رزق دل

  • نیلوبلاگ

    سال اول دبیرستان با نوشین دوست شدم. واسه ی هم با نامه درد و دل می کردیم چون یه دوست دیگه هم بینمون بود که باهاش راحت نبودیم. نوشین مهربون و شیرین و دوست داشتنی بود و طی یه سال ما خیلی صمیمی شدیم. قصد کرد بره رشته انسانی. به منم اصرار کرد که باهاش برم. یادمه همون سال تو مسابقه شعر شرکت کردم و رتبه ام آوردم. نوشین مدام تشویقم میکرد که برم دنبال استعدادم اما من فکر میکردم راهم رشته ی ریاضیه... نوشین ...

    ادامه مطلب
  • و بعد مجنون به لیلی گفت از این به بعد دقت می کنم که دق ات ندهم

  • نیلوبلاگ

    چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. می گوید تو گفتی فلان اتفاق باعث فولان می شود اما بفرما این مثال نقض حرفت می گویم جان دل من از کلمه "ت...

    ادامه مطلب
  • ما آزموده ایم در اون دانشگاه بخت خویش ، بیرون باید کشید از اون ورطه رخت خویش

  • نیلوبلاگ

    میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید... سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. رنج هایم مرا آغوشxa0ِ سفتی گرفته بودند که در آن آغوش تمرکز و درس و تست از شاخ غول شکستن سخت تر بود. ب...

    ادامه مطلب
  • زنهار که وقتی اندر دلی مهر اندازی به اراده ی او ...

  • نیلوبلاگ

    مسئولیت پذیری یک نفر را می شود اینطور هم محک زد که ببینی وقتی کاری میکند که به او علاقه مند شوی بعدش مراقب مهری که به دلت انداخته هم هست یا نه . اینکه این را بفهمد که کار بزرگی کرده و عواقبش را باید بپذیرد ... ...

    ادامه مطلب
  • یا دلیل

  • نیلوبلاگ

    و می دانم که هیچ کس در دنیا ، حقیقیxa0ِ حقیقی دوستم ندارد و هیچ کس ، واقعی منتظرم نیست جایی و هیچ کس به حقیقی ترین شکل ، مشتاق من نیست به جز مهدیxa0ِ غریب فاطمه. _تصویر_تو_هرگز_به_تو_مانند_نشد_ ...

    ادامه مطلب
  • بی کلک تر از مادر

  • نیلوبلاگ

    وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد... نرو.... این یه خواهش نیست التماسه ...

    ادامه مطلب
  • اسباب بازی فروش ۲

  • نیلوبلاگ

    توی اسباب بازی فروشی هیچی نیست اما انگار همه چیز هست. همه ی اسباب بازی ها هر چقدر هم جنسشان بی نظیر باشد عاقبت روزی که چندان هم دور نیست به کناری پرت می شوند و بی استفاده می شوند. اسباب بازی ها شاد می کنند و حتی می ترسانند (مثل نقاب خون آشام و هزارپای پلاستیکی) و باید بگویم اسباب بازی ها قابلیت نارا...

    ادامه مطلب
  • اسباب بازی فروش

  • نیلوبلاگ

    اهم اهم... صدای واژه های مرا از اسباب بازی فروشی می شنوید. آمده ام چند وقتی امتحانش کنم! برای پول؟ هاها حرف چندرغاز و مرغابیست. آمده ام چند وقتی اینجا نزدیکتر با مردم ارتباط برقرار کنم. چون برای رسیدن به رویاهایم تجربه لازم دارم. و البته مرا سر ذوق می آورد ارتباط با بچه ها... بچه ها موجودات رویایی د...

    ادامه مطلب
  • بازی وبلاگـــــ ــی

  • نیلوبلاگ

    و اما بعد از مدت ها بازی وبلاگی. آن هم از نوع آغشته به کتاب جان! اینو چیستا یثربی اول کتاب "پستچی" برام نوشت. سارا همیشه بهم لطف داشته و از اغراق کاملش در این نوشته ای که اول کتاب "تدفین مادربزرگ" اثر مارکز نوشت و واسه ی تولدم بهم داد هم کاملا مشخصه. ره شب ، رهی عجیب ... این کتابی که مهشید بهم...

    ادامه مطلب
  • بیا یکم حرف بزنیم

  • نیلوبلاگ

    سلام شایسته... خوبی...؟ شایسته نمیدونم چطوری ازت معذرت بخوام... بخاطر بی توجهی های این چندوقتم بهت... بخاطر... حقت نبود اینکه دلتو خوش کنن و بعد خودشونو بزنن به اون راه و منم بعدش به تو بی توجهی کنم و تنهات بذارم ، واقعا حقت نبود... میدونم این چند وقت بخاطر من بود که چندان خوب نبودی جبران میکنم ... یعنی قول میدم ... واقعا دوست دارم آشتی؟ ...

    ادامه مطلب
  • دنیای قابلیت دار

  • نیلوبلاگ

    همان جا ، همان جایی که نا امید میشوم از دنیای کثیفی که در آن نفس می کشم ، درست همان زمانی که هر طرف نگاه میکنم فقط اشتباه و غلط میبینم ، در همان جایی که از آدم ها نا امید میشوم ، اتفاقی میفتد و به نا امیدیم سیلی می خورد ... مثلا مردی را می بینم که شبی وسط خیابان ترمز می کند و پیاده می شود و محترمانه...

    ادامه مطلب
  • شایسته یاااااا توالت فرنگی ؟ مساله این است !

  • نیلوبلاگ

    *این وسط بحث سیاسی مطلق درست نیست* ولی چرا خیلیا اینو میگن ولی بعدش دقیقا شروع به بحث کردن میکنن؟ یه سری از این آدما هستن که شروع میکنن به انکار کامل جمله ی زیاد گفته شده ی روحانی "سایه ی جنگ را برمی داریم" و یه سری هم هستن که طرفدار روحانی میمونن اما میگن روحانی اینو دروغ گفت. حرف دسته ی اول کاملا ...

    ادامه مطلب
  • صحبتی با آقایان از نوع "محترم"

  • نیلوبلاگ

    یک وقت هایی یک شرایطی پیش می آید که به ناچار در جایی خلوت مجبور به انتظار یا تردد می شویم. مثلا من دیروز xa0که جمعه هم بود حدود ظهر منتظر اتوبوس بودم آن هم جایی که منازل مسکونی کم بود و پرنده هم در خیابان میلی به پر زدن نداشت. کمی که گذشت یک مرد جوانی آمد نشست توی ایستگاه. یک شیر شجاعی در وجودم هست که...

    ادامه مطلب
  • ابراز احساس

  • نیلوبلاگ

    العجب از آدم های اطرافم و بیان احساسشان به من. بابا اوج ابرازش این است که وقتی می گویم امروز وقتی تنها بودم یک نفر مزاحمم شد اخم هایش را نگران میکشد درهم و می گوید "خب؟!" و منتظر ادامه ی حرفم است و ترجیح می دهد بگویم به خیر گذشت. مامان اوج ابرازش این است که صبح از خواب بیدارم کند و بگوید "دیرت نشه"....

    ادامه مطلب
  • کلمات را چه بلاها که برسرشان نیاوردیم بیایید سر آدم ها مراقب تر باشیم

  • نیلوبلاگ

    خنگ بای تف خورد. نفهمیدین؟! خب لطفا سریعتر بروید فارسی را پاس بدارید معنای حقیقی لغات در فارسی: خنگ = اسب با = آش تف = گرمی هیچی دیگه همین جالب بود نه؟ =| تا برنامه ی بعد خدا نگهدار ...

    ادامه مطلب
  • خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گـ..

  • نیلوبلاگ

    مکالمه ی چندوقت پیش من و عاطفه عاطفه: اصا همه ی انگیزم واسه درسو از دست دادم ازدواج که بماند ... والله.. جنگ شه ازدواج میخوام چی کار؟! xa0حالا این پسره هم هی زنگ میزنه مامانمم بهش جواب نمیده بدش نمیاد ازش :)) من: ببین عاطفه بالاخره آدما تو جنگم ازدواج میکنن پس پیشنهاد میکنم بهش فکر کنی :)))))) مکالمه...

    ادامه مطلب
  • فکر میکردم وقتی بزرگ بشوم چقدر دنیا برایم فرق میکند..

  • نیلوبلاگ

    یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم" ٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛) ...

    ادامه مطلب
  • نه زیادی نه کمی

  • نیلوبلاگ

    بهم گفت "تنهایی مرد من خیلی بزرگه نمیدونم با این همه تنهایی چی کار کنم..." یه بار دیگه بهم گفت "واسه چشماش می نویسم...فقط واسه چشماش..." راستش قبلا گاهی نگران می شدم که تنهایی تو چقدر است؟ خیلی بزرگ؟ تاب می آورم؟ کنار می آیم؟ تو با تنهایی من کنار می آیی؟ ولی حالا دیگر از این حرف ها نمی زنم ، لا یکلف اللّه نفسا الا وسعها + وقتش نیست.کنار آمده ام.الحمدللّهxa0ِعشق.:) ...

    ادامه مطلب