بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «جمله های خیلی عمیق» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

فلانی مرا با تو حرف هاییست

  • نیلوبلاگ

    بیزار باش فلانی ... خواب و خور خالی درد می آورد ... بیزار باش از خواب و خور خالی ... از زندگی خالی ... از منبع عشق را نادیده گرفتن ......

    ادامه مطلب
  • دست هایشان

  • نیلوبلاگ

    یک خانم ۵۰ ساله ، از آن اهل دل هایش ، از آنها که کتاب رفیق ۵۰ ساله شان است و تفکر چاشنی سفره ی روزانه شان ، وقتی شنید در ۱۶ سالگی به پوچی رسیدم به من گفت آدم پر تلاشی هستم. واقعیت این است که بعد از حرف او به این قضیه توجه کردم و بعد باورش کردم چون تا آن زمان مدام در حال دست به گریبان شدن با دردهایم بودم و انگار هرچه تلاش می کردم بی ثمر بود. بعد از حرف آن اهل دل به پشت سر نگاه کردم و به سرسختی ام ...

    ادامه مطلب
  • واهاهاهای !

  • نیلوبلاگ

    مامان سر میز صبحانه است. کله ی صبح. من: مامان من فردا ضبط تلویزیون دارم! مامان: چی؟ :/// من: تلویزیون میخوام برم :))))) مامان: چی کار کنی؟! :/// خواب دیدی شایسته؟! من: خواب چیه؟ اونxa0برنامه هه بودا... من خیلی وقت پیشا پی ام داده بودم که تمایل دارم برم بعد بام تماس گرفتن گفتن هنوز میخوای بیای؟ گفتم آره... بعد فردا ساعت ۱۲ ضبط دارم... :)))) مامان: :-ooooo من: :)))))))))))) * تازه میخوام اگه شد حرف ...

    ادامه مطلب
  • تغییــــــــر های ریز ریز ِ حال خوب کن

  • نیلوبلاگ

    موجودی هستم که اگر چندوقت یک بار تنوع های ریز ریز در اطرافم ایجاد نکنم احساس کسل بودن می کنم و آن هنگام از خویش می پرسم آیا چه چیزی مرا کسل کرده؟ و بعد از چند ثانیه تفکر ، ندایی از حافظه می رسد که باز یادت رفت سندرم تغییر ایجاد کردن و تکراری نشدنت را؟؟ :| تغییر ایجاد کن تا رستگار شوی. اینگونه است که...

    ادامه مطلب
  • کوفتی های لعنتی مریض کن :|

  • نیلوبلاگ

    یکی از دوستانم گفت از یک وقتی دیگر از پفک متنفر شده است. یک بار خواب دیده که خواهرش جلویش نشسته و دارد پفک و نان و پنیر می خورد ... صحنه ای به شدت تهوع آور ... و بعد از آن دیگر حالش از همه ی پفک ها بهم می خورد. وقتی گفت هی غبطه خوردم که ایـــــول اگر من هم از این اتفاق ها برایم بیفتد که علاقه به چیپ...

    ادامه مطلب
  • خروس های آخرالزمانند دیگر ...

  • نیلوبلاگ

    * خروس ها شما را چه شده؟ در قصه ها خوانده ایم که برای کله های سحر مردم را بیدار می کردید ... برای صلاه صبح ... اما حالا چرا قوقولی هایتان شده است 10 صبح و 3 ظهر و 5 عصر و ...؟ نکند ندا رسیده که "خیلی از این مردم نماز صبح نمی فهمند پس مدام قوقولی کنید بلکه از خواب غفلت بیدار شوند"... * چقدر از تلفظ ...

    ادامه مطلب
  • این عید هم تنهایی ... بین غریبان تنهایی ...

  • نیلوبلاگ

    واه واه واه واه واه! چه معنی میدهد یک دختر 21 ساله بنشیند با چندتا چهل ساله مباحثه کند و حقیقتا چه غلطاااا ... تو بچه ای هنوز ... هیچی حالی ات نیست ... حتی اگر چند سالی باشد که تو یک سری مسائل واقعا مطالعه داشته باشی ... ها کن ببینم ... آهااا بفرما بوی شیرخشک میدهد ... بدو برو سر درست ... دهنت را هم...

    ادامه مطلب
  • من که گفتم نهایت عشقو میخوام و اگه نشه همون بهتر که ...

  • نیلوبلاگ

    دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پریدن... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق...

    ادامه مطلب
  • آیا میدانی که در هجوم دردها و غم هایت ... حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای پنهان بود؟

  • نیلوبلاگ

    این روزهای خود را چگونه می گذرانید؟ به نام خدا. به درس خواندن در انباری فکر میکنم. و به اینکه نکند توی سرمای انباری قندیل گون شوم. آخر هرکسی نمیفهمد که چقدر سخت است که بخواهی درس بخوانی و جای ساکت پیدا نکنی. خیلی زجرآور است. و آنشرلی نگاه میکنم و موقعی که دارد تیتراژش می رود دست هایم را باز می کنم و توی حال چرخ می زنم و بلند بلند همراهش می خوانم : و اینک شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست . . ....

    ادامه مطلب
  • بی نــــهایت

  • نیلوبلاگ

    * می دانید ؟ او بدجوری دوباره مرا لرزاند ... اگر بخواهم شکر رحمتی که به من کرد را به جا بیاورم ، یعنی از همین الآن تا لحظه ای که محشر به پا می شود بنشینم یک گوشه و بدون وقفه بگویم : ممنون خدا ... ، نمی توانم شکرش را به جا بیاورم ....... * شایسته به لطف پروردگارش درباره ی نماز و واقعه عاشورا کم نخوانده است کتاب و مقاله و مطلب . اما حالا شایسته کوچولو میخواهد به شما بگوید که خیلی چیزها می داند راجع به این دو بحث اما انگار هیچ چیز نمی داند ... هیـــــــچ چیز ... آنقدر که عظیمند ... آنقدر که وسیعند ...

    ادامه مطلب
  • گفت هنوز با نخ هایی به زمین وصلی

  • نیلوبلاگ

    میروم جلوی پنجره ی درندشت می ایستم ... پرده را کنار میزنم و روی نوک پا می ایستم ... دست هایم را مثل دو بال باز می کنم به سان پرنده ای که قصد عزیمت کرده ... نفس می کشم ... و دوباره ... و باز هم ... چشمم گیر میکند به پرنده ای که روی بام همسایه می نشیند ... انگار که نغمه ای از درون می شنوم : تو رهایی میخواهی مگرنه؟ پس چرا اسیری؟ ... می روم می نشینم ، هنوز نگاه غم بارم به پرنده است...

    ادامه مطلب
  • به نام خدایی که ثانیه ای تنهایم نگذاشت

  • نیلوبلاگ

    آره زندایی جان تو درست می گویی ... من هیچ هم نیستم ... من ریزم ... خیلی ریز ... ریزتر از چیزی که این مردم می بینند ... زندایی جان برای تو اعداد خیلی مهمند ، مثلا دختر 20 ساله کجا و این حرف ها کجا ، حرف زدن درباره ی فلسفه ی دین ... زندایی جان از نظر تو باید زد توی سر همچین دختری ... اگر می خواهی بزن که من سکوت میکنم و تماشایت میکنم ... و آرزو میکنم که همیشه همین "هیچ" بمانم ... یک هیچ که خودش را در معشوق می بیند ... استقلالی ندارد ... هیچ است و هیچ ... ریز است و ریز و ریز ... من هیچــــم ... به م...

    ادامه مطلب
  • خیلی عمیق

  • نیلوبلاگ

    دیدی ؟ می گفت موقع نسیم و باد دعا مستجاب است ... اینکه ناخودآگاه تو را می خواندم و می خواستم وقت نسیم ها و بادها چه دلچسب است ... می دانی ؟ 99 درصد آدم های اطرافم اعتقاد دارند عشق مال توی کتاب هاست ... دارم فکر میکنم که اینکه بین همچین موجوداتی دوام آورده ام می تواند معجزه ای باشد عمیق ....

    ادامه مطلب
  • قلب هایی که ریخت کف آشپزخانه

  • نیلوبلاگ

    مشهد که بودیم یک قیام درست و حسابی علیه "نوشابه" ی ملعون به انجام رساندم . قیامی عظیم به پا کردم . اولین کاری که کردم این بود که خودم با اه و پیف نوشابه ام را عوض کردم و دوغ گرفتم . روز اول طرفدار نداشتم . روز دوم همین کار را کردم و مامان بزرگم از من تبعیت کرد . روز سوم هی از مضرات نوشابه گفتم و تاکید کردم که "بفرمایید آشغال" اما بی نتیجه بود . روز چهارم که دوغ هم تمام شده بود و همه مجبور به نوشابه بودند ، با عصبانیتی شوخی گونه (!) نوشابه را کوبیدم کنار بشقابم و "اه" غلیظی گفتم و بدون هیچ حرفی ش...

    ادامه مطلب
  • و به آنهایی که اولی را انتخاب می کردند می گفت آدم هایی که راه سخت را انتخاب می کنند همیشه

  • نیلوبلاگ

    نکته اش اینجا بود که او بین حقیقت و چیزی که خودش دوست داشت حقیقت باشد ، دومی را انتخاب میکرد...

    ادامه مطلب