بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «بی نهایت در متلب» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

اندر احوالات شایسته طور

  • نیلوبلاگ

    بسم اللّه الرحمن الرحیم اگر از حال ما بخواهید بپرسید باید گفت که حقیقتا ملالی نیست جز دوری اللّه. دوری اللّه در جامعه ام. ملالی نیست جز دست و پا زدن بین روشنفکرنماها و تا مرز خفگی رفتن و آمدن پیش روشنفکران حقیقی و اکسیژن گرفتن و دوباره از نو لبخند زدن.xa0 قبل از اینکه به صورت دانشگاهی فلسفه بخوانم به سراغ فلسفه رفته بودم و فلسفه ، مرا که دختر آشفته ذهنی بودم که به پوچی رسیده بود به فلسفه ی خدا عمل آورد. یعنی برایم اثبات کرد وجود اللّه را . و بعد وجود دین را و بعد... یکی از ریشه های یقینم را مدی...

    ادامه مطلب
  • گزارش کشته شدن سه زن در اتوبوس

  • نیلوبلاگ

    پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود ...

    ادامه مطلب
  • ما آزموده ایم در اون دانشگاه بخت خویش ، بیرون باید کشید از اون ورطه رخت خویش

  • نیلوبلاگ

    میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید... سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. رنج هایم مرا آغوشxa0ِ سفتی گرفته بودند که در آن آغوش تمرکز و درس و تست از شاخ غول شکستن سخت تر بود. ب...

    ادامه مطلب
  • زنهار که وقتی اندر دلی مهر اندازی به اراده ی او ...

  • نیلوبلاگ

    مسئولیت پذیری یک نفر را می شود اینطور هم محک زد که ببینی وقتی کاری میکند که به او علاقه مند شوی بعدش مراقب مهری که به دلت انداخته هم هست یا نه . اینکه این را بفهمد که کار بزرگی کرده و عواقبش را باید بپذیرد ... ...

    ادامه مطلب
  • بی کلک تر از مادر

  • نیلوبلاگ

    وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد... نرو.... این یه خواهش نیست التماسه ...

    ادامه مطلب
  • بیا یکم حرف بزنیم

  • نیلوبلاگ

    سلام شایسته... خوبی...؟ شایسته نمیدونم چطوری ازت معذرت بخوام... بخاطر بی توجهی های این چندوقتم بهت... بخاطر... حقت نبود اینکه دلتو خوش کنن و بعد خودشونو بزنن به اون راه و منم بعدش به تو بی توجهی کنم و تنهات بذارم ، واقعا حقت نبود... میدونم این چند وقت بخاطر من بود که چندان خوب نبودی جبران میکنم ... یعنی قول میدم ... واقعا دوست دارم آشتی؟ ...

    ادامه مطلب
  • مادرمu200cزهرا

  • نیلوبلاگ

    تازه با هم آشنا شده بودیم. ولی هنوز اسم همو نمی دونستیم. تو سالن مطالعه با ایما و اشاره گفت "اسمت چیه؟" منم هرچی با لبخونی میگفتم متوجه نمیشد. اسممو بزرگ نوشتم روی کاغذ و نشونش دادم. بعد منم اسمشو پرسیدم اما من فوری فهمیدم که چی گفت... آخه مامان زهرا هم اسمت راحته و هم دل من زود مغناطیس اسمتو میگیره...

    ادامه مطلب
  • اندر احوالات دوران زندگیمان

  • نیلوبلاگ

    "… در آن وقت قلب مومن درونش آب می شود، مثل آب شدن نمک در آب. زیرا منکرات را می بیند و قدرت جلوگیری و تغییر آن را ندارد. مومن در میان آنها با ترس و لرز راه می رود، که اگر حرف بزند، او را می خورند و اگر ساکت شود، دق مرگ می شود." محمد امین (ص) روزگار رهایی ص ۳۵۵ #آخر_الزمان + حدیث سنگینیه ... حدیث خیلی سنگینیه ... از اعتبارشم مطمئن شدم ... با وجود اینکه نهایتا ۷۰-۸۰ سال بیشتر زنده نیستیم (مگه اینکه به شدت استثنایی باشیم) خوش به حال مومنان. اونا برنده های واقعین. ...

    ادامه مطلب
  • قلبی دارد می زاید

  • نیلوبلاگ

    شمس الشموس من مهربان ترینم روحم زخمی آدم هاست به اشتباه دستشان افتاد خش انداختند و بعد گفتند سوتفاهم بود بعضی هم هیچ نگفتند غلط از من بودxa0 که روحم را بیخود دادم به این و آن اینجا دلی می ترسد نباشی... که بمیرد... که دق کند... مهربان ترینم مرا ببر و نیاور فقط همین ...... ...

    ادامه مطلب
  • کلمات را چه بلاها که برسرشان نیاوردیم بیایید سر آدم ها مراقب تر باشیم

  • نیلوبلاگ

    خنگ بای تف خورد. نفهمیدین؟! خب لطفا سریعتر بروید فارسی را پاس بدارید معنای حقیقی لغات در فارسی: خنگ = اسب با = آش تف = گرمی هیچی دیگه همین جالب بود نه؟ =| تا برنامه ی بعد خدا نگهدار ...

    ادامه مطلب
  • فکر میکردم وقتی بزرگ بشوم چقدر دنیا برایم فرق میکند..

  • نیلوبلاگ

    یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم" ٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛) ...

    ادامه مطلب
  • تو سرکشی و دل را هم بیچاره می کنی با سرکشیت

  • نیلوبلاگ

    من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده... دل...

    ادامه مطلب
  • اما می دانم مامان زهرا و باباعلی مهربان شما پشت منید :) :) و همین آرامم می کند وگرنه که بی پناه ترینم.

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه ...

    ادامه مطلب
  • حالا هی بزن دنیا هی بزن به امید آنکه از پا درم بیاوری :) خوش خیالِ پست!

  • نیلوبلاگ

    سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان......

    ادامه مطلب
  • ولی به چه روز خوبی افتادم :)

  • نیلوبلاگ

    و خودم فکر می کنم که یکی از دلایلی که ذره ذره ی وجودم در احساس نمو پیدا کرده و غلت زده فرار از بی احساسی های پدر و مادرم است....

    ادامه مطلب
  • این عید هم تنهایی ... بین غریبان تنهایی ...

  • نیلوبلاگ

    واه واه واه واه واه! چه معنی میدهد یک دختر 21 ساله بنشیند با چندتا چهل ساله مباحثه کند و حقیقتا چه غلطاااا ... تو بچه ای هنوز ... هیچی حالی ات نیست ... حتی اگر چند سالی باشد که تو یک سری مسائل واقعا مطالعه داشته باشی ... ها کن ببینم ... آهااا بفرما بوی شیرخشک میدهد ... بدو برو سر درست ... دهنت را هم...

    ادامه مطلب
  • من که گفتم نهایت عشقو میخوام و اگه نشه همون بهتر که ...

  • نیلوبلاگ

    دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پریدن... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق...

    ادامه مطلب
  • کلا سکوت چیز خوبیست :)

  • نیلوبلاگ

    دوست داداشم اسمش آریاست. این آریا خان راه به راه در خانه ما هستند. انقدر زیاد که من موقع ناهار بهش می گویم "آریاااااااا بیا ببین آبلیمو هم که دوست داری میریزم تو سوپتاااا بدو بیااااا" و خیلی هم با آق عرفان دوست هستد. تا چند وقت دیگر ممکن است خانه مان عوض شود و حالا بشنوید مکالمه های این اواخر را : آ...

    ادامه مطلب
  • ینی من باید واسه آگاهی یافتنمم جواب پس بدم به مردم؟!برین رد کارتون بینیم بااا

  • نیلوبلاگ

    دختره کنارم وایساده بود که خانم کتابدار ازم پرسید : دو تا کتاب پیشتونه درسته؟ یکی زندگینامه سید علی خامنه ای و یکی ام.... بلافاصله بعد شنیدن اسم کتاب اولی دختره برگشته چپ چپ منو نگاه میکنه جوری که انگار داره به یه آدم عجیبی که از سیاره ای تازه کشف شده به اسم "سومدنلوس" اومده نگاه میکنه .xa0 ببین آبجی نداشته ی من ! این مرد رهبر کشوریه که توش زندگی میکنم . حق دارم بشناسمش . چه خوب باشه چه بد . یا بهتره بگم چه درصد خوبیاش بیشتر باشه چه درصد بدیاش . به کسیم ربطی نداره . اشکالی داره قبل از دهن باز کر...

    ادامه مطلب
  • آیا میدانی که در هجوم دردها و غم هایت ... حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای پنهان بود؟

  • نیلوبلاگ

    این روزهای خود را چگونه می گذرانید؟ به نام خدا. به درس خواندن در انباری فکر میکنم. و به اینکه نکند توی سرمای انباری قندیل گون شوم. آخر هرکسی نمیفهمد که چقدر سخت است که بخواهی درس بخوانی و جای ساکت پیدا نکنی. خیلی زجرآور است. و آنشرلی نگاه میکنم و موقعی که دارد تیتراژش می رود دست هایم را باز می کنم و توی حال چرخ می زنم و بلند بلند همراهش می خوانم : و اینک شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست . . ....

    ادامه مطلب