
چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. می گوید تو گفتی فلان اتفاق باعث فولان می شود اما بفرما این مثال نقض حرفت می گویم جان دل من از کلمه "ت...
ادامه مطلب
یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم" ٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛) ...
ادامه مطلب
بعضی ها یک جوری رفتار می کنند که انگار از آدم انتظار دارند که برود بهشان بگوید : آه عزیزم ! خیلی معذرت میخواهم بخاطر موفقیت های زندگیم ! بخاطر نکات مثبت زندگیم و اتفاق های خوبش ... بخاطر نعمت ها و قسمت هایی که به من داده شده و بخاطر همه ی همه ی شادی ها و لبخندهایم ... از صمیم قلب عذرم را بپذیر وگرنه ناراحت می شوم میروم یک کار ناجوری میکنم یک وقت .... راستی عزیزم ! خوب و شادی آور است برایت که بدانی...
ادامه مطلب
تا حالایش کلا کم سوتی داده ام اما اگر هم داده ام ناجوووورش را رو کرده ام. البته نمی خواهم یک جوری بگویم که یعنی این ویژگی من است و همچنان دنبالم راه بیفتد تا آخر عمر. نخیر آقا جان :| بفرما خانه تان :| ای بابا نخود آبرویی در دنیا دارم بفرماااا :| مثلا سر کلاس ادبیات که می خواستم درباره ی مولانا کنفرا...
ادامه مطلب
از یک وقتی به بعد اینستاگرام رنگ و لعابش برایم کم رنگ شد به دلایل بسیار ... اما امان از کاری که این روزها با من می کند وقتی پیج @karbobala_com تقریبا هرشب لایو می رود و ... ساعت ۱۰ شب اول یاد آمدن مهدی تنها باشید لطفا و بعد شایسته کوچولو را فراموش نکنید.......
ادامه مطلب
راستی راستی چه عجیبیم. کلی تدارک عید میبینیم آجیل ، انواع شیرینی ، شکلات ، گز ، انواع میوه ، چای ... کلی هزینه برمیدارند بعد مهمان که می آید اگر جای دیگری پذیرایی شده جا ندارد شکمش و اگر هم بخواهد جای دیگر هم برود باید شکمش جا داشته باشد بالاخره ... بعد ما هی اصرار اصرار که نخوری یا کم بخوری ناراحت ...
ادامه مطلب
دوست داداشم اسمش آریاست. این آریا خان راه به راه در خانه ما هستند. انقدر زیاد که من موقع ناهار بهش می گویم "آریاااااااا بیا ببین آبلیمو هم که دوست داری میریزم تو سوپتاااا بدو بیااااا" و خیلی هم با آق عرفان دوست هستد. تا چند وقت دیگر ممکن است خانه مان عوض شود و حالا بشنوید مکالمه های این اواخر را : آ...
ادامه مطلب
چه می توان گفت به کسی که درک نمی کند که تو فقططططط برای پول درس نمی خوانی و درک نمی کند که تو خیلی خیلی بیشتر از پول دنبال یاد گرفتنی؟...
ادامه مطلب
راست می گویند آه مظلوم بد چیزیست مثل اینکه من حالا بروم پنجره را باز کنم سرم را بگیرم بیرون و جیغ بنفشی سمت آسمان بکشم بعد تو که پشت میز کارت نشسته ای در حالیکه داری روی آخرین صفحات پایان نامه ی دکترایت کار میکنی و فکرش را هم نمی کنی که انرژی های جیغم بخورد به لیوان قهوه ی کنارت و کاغذهایت قهوه ای شوند. مگر متافیزیک نمی دانی جان دل؟ بیایید از آه و جیغ مظلوم بترسیم....
ادامه مطلب
بچه ها ! بهتان گفته بودم آرزو دارم گلفروش بشوم ؟ خب حالا می گویم ! بچه ها من آرزو دارم گلفروش بشوم ! البته اگر خدایم هم در این اتفاق لبخند بزند ! یک بار به یکی از دوست هایم گفتم این را و او گفت لابد برای عکس های اینستاگرامی !! اول فکر کردم اشتباه شنیدم ! دوم فکر کردم من چرا با او دوستم اصلا ! سوم فکر کردم بی خیال و حرفش را نشنیده گرفته و خندیدم و گفتم نههههه بابااااا واسه اینکه هی آن تو نفس بکشم بین گل ها ! البته مسائل دیگری هم هست مثل اینکه هر روز به قشنگی هایی که خالقم آفریده نگاه کنم هی ! و ه...
ادامه مطلب
بسم رب تو کوچکتر از آنم که بخواهم برایت نامه ای بنویسم. باور کن دست هایم از خجالت نا ندارند. میدانم باورم میکنی ... و قطعه ای از خدای منی ... همان که لحظه ای از باورم دست برنداشت. امام حسین جانم ... راستش من خیلی کوچکم ... اما یک یک دنده ی امیدوارم. امیدوار به اینکه دختری را که سال ها از عشق و غم تو دور بود و حتی آن را به استهزا کشید ، بپذیری .. خودم میدانم چقدر رویم زیاد شده از وقتی مهربانی ات را قدری درک کرده ام ... مولای من .. این دختربچه حتی یک بار هم بوی حرم نچشیده ... و نفهمیده اینکه می گ...
ادامه مطلب
به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :) دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیس...
ادامه مطلب
بالاخره یک جایی بهم برخورد میکنیم .. آنجا دیگر هیچ کدام نقابی روی صورت نداریم ...xa0 نه من تظاهر میکنم ندیدمت و نه تو سعی میکنی خودت را از من پنهان کنی ... آن روز که قول می دهیم ... یک عهد ابدی ... آن روز که از خدا تضمین زندگی مان را امضا شده در قلب هایمان نگه می داریم ... آن روز که دست هایت را می گیرم ... آن روز که عشق ، بار دیگر ، در زمین به اثبات می رسد ... آن روز که حرف هایت را به گوش جان میخرم و تو هم حرف های مرا بغل میکنی و میگذاری توی جیبت ... آن روز که حرف های ناگفته سرباز می کنند ... آن...
ادامه مطلب
این پست برای دخترعمه ی نازنینم مارال نوشته شده و می توانید چشم هایتان را اذیت نکنید :) مارال مارال عزیزم ... تو هیچ میدانی چقدر برایم عزیزی ؟ نه نمیدانی .. میدانم که نمیدانی ... مارال قدبلند و زیبای من ... دخترک افسانه ای من ! هی ! اصلا حالیت هست که من همیشه خواسته ام رفیقت باشم ؟ رفیق رفییییقت ... شاید برایت عجیب باشد ... اما من از بچه ی 10 ساله رفیق صمیمی دارم تا زن 40 ساله ! پس رفاقتم را باور کن ! تو فقط سه سال کوچکتری و اعداد در رفاقت برایم بی معنایند مارال ! من همین دیوانه ای هستم که میبین...
ادامه مطلب