تا حالایش کلا کم سوتی داده ام اما اگر هم داده ام ناجوووورش را رو کرده ام. البته نمی خواهم یک جوری بگویم که یعنی این ویژگی من است و همچنان دنبالم راه بیفتد تا آخر عمر. نخیر آقا جان :| بفرما خانه تان :| ای بابا نخود آبرویی در دنیا دارم بفرماااا :| مثلا سر کلاس ادبیات که می خواستم درباره ی مولانا کنفرانس بدهم و از قضا یک مشت پسر از نوع خیلی بی جنبه اش بر بر نگاه می کردند و البته جلوی یک استاد مرد که ادعای باجنبگی می کرد و به یکی از بچه ها که گفته بود میخواهم کتاب "بی شعوری" را کنفرانس بدهم اما از بی جنبگی بچه ها می ترسم فرموده بودند "من اصلا اجازه نمیدهم کسی بی جنبه بازی دربیاورد..." ، به جای اینکه بگویم "مولانا چهار فرزند داشت" گفتم "مولانا چها تا بچه پیدا کرده بوده" و خب مخم هم خیلی درگیییر بود و یک قسمتیش خانه بود یک قسمتیش پیش دوستم یک قسمتیش پی گم نکردن مطالب یک قسمتیش پی استرس کنفرانس و این حرفا و به خودم حق می دهم. بعد که این را گفتم خودم چند ثانیه بعد فهمیدم یک خورده ناجور گفتم :| ولی اصصصلا به روی مبارک نیاوردم. رفقا را هم می دیدم که دارند تر تر می خندند و سعی کردم نگاهشان نکنم که یکهو جناب استاد درآمدند که "بعله! ظاهرا مولانا بچه هاشو پیدا کرده بوده ... از گوگلی جایی ..." در آن زمان که سرررخ شده بودم و نمی دانستم بخندم یا آب شوم چه فشاری را متحمل می شدم و بچه ها هم دیگر تر تر خنده های یواششان بلند شد و کلاس رفته بود روی هوا کلا. حالا سوتی منم قابل گذر بود آخه... پس چرااااااااااااااا :| اونم با همچین استادی... هع چه کسی فکرش را می کرد چند وقت بعد عاشق همین استاد شوم. استادی که تیکه هایی از این دست گاه گاه می انداخت که نمی شد بگویی آدم بی شعوریست اما حرفش را هم میزد!!!!
هیچ وقت آن کنفرانس را فراموش نمی کنم ... راستش را بخواهید وقتی فکر می کنم خجالت می کشم که آن کنفرانس را دادم با حرف هایی که در آن زدم ... و هی می پرسم من بودم؟؟؟ من ؟؟؟؟؟!
از مستی گفتم ... گفتم همه ی آدم ها میل دارند به مست شدن ... حسی شبیه شناور بودن در فضا ... یکجور رهایی ... همه ی ما دوست داریم به فضا برویم یکی از دلایلش می تواند لذت شناور بودن در فضا باشد ... یک خلا ... خلسه ... گفتم این همان چیزی بود که مولانا در عطشش بود ... مولانا از خیلی از فضانوردها یا مستان کاباره بیشتر لذت برد ...
آن وقت ها خیلی تو کف مولانا بودم اما حالا بیشتر تو کف علی َم فاطمه ام ... مولانا گرد پایشان هم نیست
گفتم دیده اید وقتی یک زن و یک مرد عاشق هم می شوند چه احساس وصف ناشدنی ای میان آنهاست ... و گفتنی نیست ... درحالیکه این فقط یعنی پیوستن یک روح کوچک با یک روح کوچک دیگر ... اما چیزی که مولانا می خواست فراتر از این بود ... مولانا روح کوچک خودش را می خواست به روح عظیمی پیوند بزند که لذت این پیوند تقریبا غیر قابل قیاس است با پیوند دو روح کوچک ... مگر اصل معنای عشق بین یک زوج یعنی پیوستن جسم هایشان؟ این لذت عظیم تر برای پیوستن روح هایشان است ... مولانا هم می خواست ته ِ عشق را بچشد ... ته ِ تهش را ...
عشقی که طرف مقابل بی وفایی در مرامش نبوده و نیست ، خسته و دلزده نمی شود و نخواهد شد
معشوقی که تو را لحظه ای فراموش نمی کند ... و هم عاشقی که چرتش نمیبرد وسط حرف هایت ...
کسی که نابود نمی شود
+ و تو اگر مرد باشی در راستای اویی و اگر نه برو پی زندگیت ... اینجا انجمن من و تو نیست.
+ و من هنوز گم شده ام ... می فهمی؟ گم شده ام بین خودم و دنیا ... عشق دست دراز می کند ... جاخالی می دهم ... آنچه محاسن حسین را خونی کرد گم شده من است
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 130