بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «از پای تا سرت» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

پایان اینجا.

  • نیلوبلاگ

    مجبورم... ببخشید مجبورم این وبلاگ را پاک کنم... اگر کسی آدرس بعدی را می خواهد بگوید... هرچند نمی دانم کی وبلاگ جدید را می سازم. باز هم ببخشید....

    ادامه مطلب
  • و بعد مجنون به لیلی گفت از این به بعد دقت می کنم که دق ات ندهم

  • نیلوبلاگ

    چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. می گوید تو گفتی فلان اتفاق باعث فولان می شود اما بفرما این مثال نقض حرفت می گویم جان دل من از کلمه "ت...

    ادامه مطلب
  • کتاب فروشی ِ خونی

  • نیلوبلاگ

    برگشتی جانم به قربانت و چه دیوانه کننده است که حالا برگشتی ... حالا که قیل و قال حسینیست برگشتی؟ ... مصداق حسینی شدن شدی ... سر تا پایت عطر دار اوست ... همان اول که خبرت پیچید درگیر حیرت شدم که مگر چه کرده که تا این حد این همه مرد و زن را به لرزه درآورده ... آیا صرفا جنگ در سوریه ی مظلوم؟ ... قضیه روشن شد وقتی فهمیدم کتابفروشی داشتی ... تا دیروقت پی مطالعه بودی برای آماده کردن مطالبی برای کانال تل...

    ادامه مطلب
  • یک داستان واقعی

  • نیلوبلاگ

    او بعد از اولین عشقش دیگر به هیچ کس میل علاقه نداشت انگار که علاقه به کسی جز عشقش در او مرده باشد پایان....

    ادامه مطلب
  • ما آزموده ایم در اون دانشگاه بخت خویش ، بیرون باید کشید از اون ورطه رخت خویش

  • نیلوبلاگ

    میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید... سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. رنج هایم مرا آغوشِ سفتی گرفته بودند که در آن آغوش تمرکز و درس و تست از شاخ غول شکستن سخت تر بود. ب...

    ادامه مطلب
  • زنهار که وقتی اندر دلی مهر اندازی به اراده ی او ...

  • نیلوبلاگ

    مسئولیت پذیری یک نفر را می شود اینطور هم محک زد که ببینی وقتی کاری میکند که به او علاقه مند شوی بعدش مراقب مهری که به دلت انداخته هم هست یا نه . اینکه این را بفهمد که کار بزرگی کرده و عواقبش را باید بپذیرد ... ...

    ادامه مطلب
  • بی کلک تر از مادر

  • نیلوبلاگ

    وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد... نرو.... این یه خواهش نیست التماسه ...

    ادامه مطلب
  • اسباب بازی فروش ۲

  • نیلوبلاگ

    توی اسباب بازی فروشی هیچی نیست اما انگار همه چیز هست. همه ی اسباب بازی ها هر چقدر هم جنسشان بی نظیر باشد عاقبت روزی که چندان هم دور نیست به کناری پرت می شوند و بی استفاده می شوند. اسباب بازی ها شاد می کنند و حتی می ترسانند (مثل نقاب خون آشام و هزارپای پلاستیکی) و باید بگویم اسباب بازی ها قابلیت نارا...

    ادامه مطلب
  • اسباب بازی فروش

  • نیلوبلاگ

    اهم اهم... صدای واژه های مرا از اسباب بازی فروشی می شنوید. آمده ام چند وقتی امتحانش کنم! برای پول؟ هاها حرف چندرغاز و مرغابیست. آمده ام چند وقتی اینجا نزدیکتر با مردم ارتباط برقرار کنم. چون برای رسیدن به رویاهایم تجربه لازم دارم. و البته مرا سر ذوق می آورد ارتباط با بچه ها... بچه ها موجودات رویایی د...

    ادامه مطلب
  • بازی وبلاگـــــ ــی

  • نیلوبلاگ

    و اما بعد از مدت ها بازی وبلاگی. آن هم از نوع آغشته به کتاب جان! اینو چیستا یثربی اول کتاب "پستچی" برام نوشت. سارا همیشه بهم لطف داشته و از اغراق کاملش در این نوشته ای که اول کتاب "تدفین مادربزرگ" اثر مارکز نوشت و واسه ی تولدم بهم داد هم کاملا مشخصه. ره شب ، رهی عجیب ... این کتابی که مهشید بهم...

    ادامه مطلب
  • صحبتی با آقایان از نوع "محترم"

  • نیلوبلاگ

    یک وقت هایی یک شرایطی پیش می آید که به ناچار در جایی خلوت مجبور به انتظار یا تردد می شویم. مثلا من دیروز که جمعه هم بود حدود ظهر منتظر اتوبوس بودم آن هم جایی که منازل مسکونی کم بود و پرنده هم در خیابان میلی به پر زدن نداشت. کمی که گذشت یک مرد جوانی آمد نشست توی ایستگاه. یک شیر شجاعی در وجودم هست که...

    ادامه مطلب
  • ابراز احساس

  • نیلوبلاگ

    العجب از آدم های اطرافم و بیان احساسشان به من. بابا اوج ابرازش این است که وقتی می گویم امروز وقتی تنها بودم یک نفر مزاحمم شد اخم هایش را نگران میکشد درهم و می گوید "خب؟!" و منتظر ادامه ی حرفم است و ترجیح می دهد بگویم به خیر گذشت. مامان اوج ابرازش این است که صبح از خواب بیدارم کند و بگوید "دیرت نشه"....

    ادامه مطلب
  • خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گـ..

  • نیلوبلاگ

    مکالمه ی چندوقت پیش من و عاطفه عاطفه: اصا همه ی انگیزم واسه درسو از دست دادم ازدواج که بماند ... والله.. جنگ شه ازدواج میخوام چی کار؟! حالا این پسره هم هی زنگ میزنه مامانمم بهش جواب نمیده بدش نمیاد ازش :)) من: ببین عاطفه بالاخره آدما تو جنگم ازدواج میکنن پس پیشنهاد میکنم بهش فکر کنی :)))))) مکالمه...

    ادامه مطلب
  • ابراز

  • نیلوبلاگ

    نوه ی اول مادری هستم و بچه ی اول ... بچگی هایم هر سال برایم تولد می گرفتند البته بیشتر بخاطر غرغر نکردنم بود به گمانم! نمی دانم لابد نباید هیچ انتظاری می داشتم از نظرشان دیگر! صرفا نیاز یک دختربچه از پدر و مادرش پول و غذا و خانه است دیگر نه محبت حتی اگر شده سالی یک بار. ولی از 4-3 سال پیش شوخی شوخی زنداییم گفت "دیگه برای شایسته تولد نمی گیریم چون دیگه وظیفه ما نیست و باید از این به بعد تولد رمانتی...

    ادامه مطلب
  • قصه ی آمدنت پس تا کجا ته بکشد؟

  • نیلوبلاگ

    بیا و به ساعت های کم هویت عمر من هویت محکمی بده. ٭ میدانم میبینی خدا پس تحمل می کنم این خلأ بزرگ را. ٭٭ شب بخیر ای پل ، ای دنیا !...

    ادامه مطلب
  • میم پرواز می کند اگر تو بخواهی

  • نیلوبلاگ

    بین یک عالمه دود ، بین غبارهای خاکستری ، بین مه غلیظی که انگار از دود گازوئیل تشکیل شده گیر کرده ای ... دست و پا میزنی ... کاری از دستم برنمی آید فعلا جز دعا ... تمام تلاشم را کردم که رها شوی اما ... تو دور می شدی هی ... به ن گفتم بیاید دست هایت را بگیرد سفت فشار بدهد ... دستم توی تهران به تو نمی رس...

    ادامه مطلب
  • حالا هی بزن دنیا هی بزن به امید آنکه از پا درم بیاوری :) خوش خیالِ پست!

  • نیلوبلاگ

    سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان......

    ادامه مطلب
  • ولی به چه روز خوبی افتادم :)

  • نیلوبلاگ

    و خودم فکر می کنم که یکی از دلایلی که ذره ذره ی وجودم در احساس نمو پیدا کرده و غلت زده فرار از بی احساسی های پدر و مادرم است....

    ادامه مطلب
  • بکوب و دوباره بساز مرا

  • نیلوبلاگ

    عشق ... من گم شده ام. بین همه ی دویدن هایم گم شده ام و تو را گم کرده ام. هرچند که تو مدام در حال انداختن خودت در منی. منی که یک روز بخاطر تو ادامه ی زندگی را پذیرفتم. و تو همه ی محرک من شدی. گفتم همه چیز به درک اما از تو ای عشق نتوانستم بگذرم. همه ی آرمان من شدی. گفتم که من از دنیای بی عشق بیزارم. آ...

    ادامه مطلب
  • این پست برای کسانی که هوس پرواز می زند به قلبشان....

  • نیلوبلاگ

    از یک وقتی به بعد اینستاگرام رنگ و لعابش برایم کم رنگ شد به دلایل بسیار ... اما امان از کاری که این روزها با من می کند وقتی پیج @karbobala_com تقریبا هرشب لایو می رود و ... ساعت ۱۰ شب اول یاد آمدن مهدی تنها باشید لطفا و بعد شایسته کوچولو را فراموش نکنید.......

    ادامه مطلب