
لیمو شاید فکر کنی دارم شعار می دهم اما شعارها زیبا هستند زمانی که واقعا سعی کنی به آنها عمل کنی ... خیلی گشتم ... اما هیچ دلیلی برای نفس کشیدن جز عشق نیافتم لیمو ... و عشق همه ی چیزهای دیگر را بغل کرده بود مثل داستان نویسی هنر مبهوت رهایی از دنیا شدن لذت از طبیعت خنداندن بچه ها و بوسیدنشان و باید بگویم از 13 مورد خیلی بیشترند .. کارهایی که میکنی برای او ... که معشوق نگاهت کند و بگوید آری ... آری عاشقی کردی ..... و منتظر لحظه ای بمانی که جان موقتی ات را بخواهد بگیرد و بگوید عاشقی کردی ... راضیم ا...
ادامه مطلب
چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. می گوید تو گفتی فلان اتفاق باعث فولان می شود اما بفرما این مثال نقض حرفت می گویم جان دل من از کلمه "ت...
ادامه مطلب
مسئولیت پذیری یک نفر را می شود اینطور هم محک زد که ببینی وقتی کاری میکند که به او علاقه مند شوی بعدش مراقب مهری که به دلت انداخته هم هست یا نه . اینکه این را بفهمد که کار بزرگی کرده و عواقبش را باید بپذیرد ... ...
ادامه مطلب
از دود سیگار ، خنده های بین ویسکی ، حرف های عجیب ، مستی های پشت سر هم ... فرار کردم که به تو برسم فکر نمی کنی تنهایم؟ که وقت دیدارت است؟ وقت مستی های عجیب عشق من و تو نیست؟ ٭ یه نفر اومد گفت این پست مناسب من نیست! اولا که من قدیسه نیستم دوما من نه لب به سیگار زدم نه ویسکی فقط به شدت بهشون دعوت شدم.همین ...
ادامه مطلب
سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان......
ادامه مطلب
و خودم فکر می کنم که یکی از دلایلی که ذره ذره ی وجودم در احساس نمو پیدا کرده و غلت زده فرار از بی احساسی های پدر و مادرم است....
ادامه مطلب
از یک وقتی به بعد اینستاگرام رنگ و لعابش برایم کم رنگ شد به دلایل بسیار ... اما امان از کاری که این روزها با من می کند وقتی پیج @karbobala_com تقریبا هرشب لایو می رود و ... ساعت ۱۰ شب اول یاد آمدن مهدی تنها باشید لطفا و بعد شایسته کوچولو را فراموش نکنید.......
ادامه مطلب
دیگه جسم ندارم. اینجا نه سرده نه گرم اما یه گرمایی داره که نمیتونم بهش بگم گرم بودن ... انگار نرمه ... نازکه ... حالم؟ حالم یه جوریه که هیچ وقت تا حالا نبودم ... چقدر عجیبه بدون جسم داشتن ، قلب داشتن .. چقدر دوست داشتنیه پریدن... هووووم... با دماغ ِ نداشتم دارم چیزی رو بو میکشم که بعید میدونم جز عشق...
ادامه مطلب
یک وقت هایی هست که از آدم ها می ترسم. از گرگ شدنشان ، از .... بعد آرام می روم در لاک خودم. در لاک خودم هیچ کس وجود ندارد جز یک نفر که همه کس است و آرام و قوی می گوید من اینجام....
ادامه مطلب
دختره کنارم وایساده بود که خانم کتابدار ازم پرسید : دو تا کتاب پیشتونه درسته؟ یکی زندگینامه سید علی خامنه ای و یکی ام.... بلافاصله بعد شنیدن اسم کتاب اولی دختره برگشته چپ چپ منو نگاه میکنه جوری که انگار داره به یه آدم عجیبی که از سیاره ای تازه کشف شده به اسم "سومدنلوس" اومده نگاه میکنه .xa0 ببین آبجی نداشته ی من ! این مرد رهبر کشوریه که توش زندگی میکنم . حق دارم بشناسمش . چه خوب باشه چه بد . یا بهتره بگم چه درصد خوبیاش بیشتر باشه چه درصد بدیاش . به کسیم ربطی نداره . اشکالی داره قبل از دهن باز کر...
ادامه مطلب
گل یـ ـاس چه خوب بلدی مادری کنی...
ادامه مطلب
امشب بعد از مدت ها چند قلوپ نوشابه رفتم بالا ! اولش هیچ حسی نداشتم ولی یهو معده ام شروع گرفت به درد گرفتن ، سرفه ام گرفته بود و از طرفی حس خفگی برای چند ثانیه !!! بعد خندیدم گفتم معده ام تعجب کرده لابد ! و آنچه در درون بدنم می گذشت : گلو : وا ! این نوشابست ؟؟ معده : عه عه عه ! فکر کردم دیگر مغز دارد درست کار می کند و دستوراتش سفت و سخت شده ... زهی خیال باطل روده : همه اش تقصیر دل است ... باز کار دستمان داد ... ...
ادامه مطلب
میروم جلوی پنجره ی درندشت می ایستم ... پرده را کنار میزنم و روی نوک پا می ایستم ... دست هایم را مثل دو بال باز می کنم به سان پرنده ای که قصد عزیمت کرده ... نفس می کشم ... و دوباره ... و باز هم ... چشمم گیر میکند به پرنده ای که روی بام همسایه می نشیند ... انگار که نغمه ای از درون می شنوم : تو رهایی میخواهی مگرنه؟ پس چرا اسیری؟ ... می روم می نشینم ، هنوز نگاه غم بارم به پرنده است...
ادامه مطلب
دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره شب تاره شب تار xa0آسمون خورشیدو بردار و بیار ... /محمد اصفهانی مگر صبر من نا محدود است ؟ مگر ظرفیتم تا بی نهایت است ؟ ... نه نیست ... غم او تا آستانه ی ظرف وجودم بالا آمده ... دردش به عصب های دستم زده بود ... و امروز هم به قفسه ی سینه ام ... گمانم نقطه بعدی دقیقا وسط قلبم باشد ... ای آه من ! مثل همیشه ، اما این بار شدید تر ، برس به داد بنده ات .... آمین ای دادرس xa0* می گفت تا واقعا نخواهیمش ، نمی آید ......
ادامه مطلب
از بچگی همش دلم میخواسته یه متنی شعری چیزی بخونم بعد صدامو ضبط کنم ... به شدت علاقه داشتم در حدی که گاهی به گویندگی فکر میکردم بعدم به خودم طعنه میزدم که نهههه بابا بی خیال . این کتاب کلیدهای بهشت ها (مفاتیح الجنان) یه دعاهای پر مفهموم و سنگین و قشنگی داره که واقعا تو کفشون میمونم ... یه جاهاییش از غزلای مولانا هم قشنگ تره.. حالا دعای "سیفی صغیر" رو خوندمxa0 و خوشم اومد ... صدامو ضبط کردم که وسطش یه طپق گنده هم هست که از اونجایی که حسش نبود برگردم از اول بخونم سعی کنید بی خیال شده و نشنیده گرفت...
ادامه مطلب
آره زندایی جان تو درست می گویی ... من هیچ هم نیستم ... من ریزم ... خیلی ریز ... ریزتر از چیزی که این مردم می بینند ... زندایی جان برای تو اعداد خیلی مهمند ، مثلا دختر 20 ساله کجا و این حرف ها کجا ، حرف زدن درباره ی فلسفه ی دین ... زندایی جان از نظر تو باید زد توی سر همچین دختری ... اگر می خواهی بزن که من سکوت میکنم و تماشایت میکنم ... و آرزو میکنم که همیشه همین "هیچ" بمانم ... یک هیچ که خودش را در معشوق می بیند ... استقلالی ندارد ... هیچ است و هیچ ... ریز است و ریز و ریز ... من هیچــــم ... به م...
ادامه مطلب
خدا را در حال و هوای پاییز باید بو کشید ......
ادامه مطلب
گفتن "خل"، "چل" ، "روانی"و "دیوونه" خطاب به من ، چه شوخی چه جدی ، در هر زمینه ای ، در هر مکانی ، از هر کسی ، نه تنها فحش به حسابم نمی آید بلکه ذوق مرگ هم می شوم یا حتی در حد "تو معرکه ای" به من نیروی مثبت می دهد . خلاصه قطعا در هیچ حالتی فحش حساب نمیکنم بلکه یک تعریف درست و حسابی ست از نظر من ....
ادامه مطلب
اگه دوستم نداشته باشی می میرم خدا ....
ادامه مطلب
نکته اش اینجا بود که او بین حقیقت و چیزی که خودش دوست داشت حقیقت باشد ، دومی را انتخاب میکرد...
ادامه مطلب