
مجبورم... ببخشید مجبورم این وبلاگ را پاک کنم... اگر کسی آدرس بعدی را می خواهد بگوید... هرچند نمی دانم کی وبلاگ جدید را می سازم. باز هم ببخشید....
ادامه مطلب
پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود . فقط کمی سوخت . چند دقیقه ای گذشت که پسری که به بیرون نگاه میکرد شروع کرد به زیر لب خواندن سوره ای در آن سکوت شبانه ی مدهوش اتوبوس ... چه می خواند ؟ ... آها ... سیصلــــی ناراً ذات لهب ... صدای مرجان...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
وقتی راهی برای فراموشی وجود نداشته باشد و نه راه دیگری جز چشم به راه بودن ، زیر لب آرام می گویی بی سر و سامان توام یا حسین دست به دامان تو ام یا حسین...
ادامه مطلب
نمیدانم چه بگویم از دیروز... از پیاده روی جامانده ها... حرف بسیار است و حوصله ی خیلی ها کم و قلم من هم قاصر... ولی.. وای از آن بچه های کوچکی که در پیاده روی، خودجوش کفش از پا درآورده بودند و می رفتند... هی نگاهشان می کردم می گفتم خدایاااا این ها را چطوری آفریدی؟؟ آخر از کی الگو می گیرند که مثلا توجیه کنم از بزرگترها یاد گرفته اند چون در پیاده روی طولانی ما تک و توک بزرگسال پابرهنه می دیدم اما کلیییییی بچه... یک چیزی بود آنجا... من نمی دانستم با آن همه اتفاق خوب یک جا باید چه کرد... چقدر قشنگ بود... آخ خدا نگیر از ما این عظمت و این کشتی نجات را... حسین ِ بی پروا مصداق این شعر سعدی ست گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق / ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم حسین جان ... اینجا تازه آغاز است ... دلم را که ب...
ادامه مطلب
بیزار باش فلانی ... خواب و خور خالی درد می آورد ... بیزار باش از خواب و خور خالی ... از زندگی خالی ... از منبع عشق را نادیده گرفتن ......
ادامه مطلب
وقتی می خواست حقوقم را حساب کند گفت : من توی دوربین دیدم که شما چطور با مشتری برخورد می کردید یا تمیز کاری ها یا ... هی گفت و گفت و حقوقم را حساب کرد و داد دستم . بدجوری جا خورده بودم . به کل، دوربین امنیتی را یادم رفته بود . همیشه دیده می شدم ... ...
ادامه مطلب
*این وسط بحث سیاسی مطلق درست نیست* ولی چرا خیلیا اینو میگن ولی بعدش دقیقا شروع به بحث کردن میکنن؟ یه سری از این آدما هستن که شروع میکنن به انکار کامل جمله ی زیاد گفته شده ی روحانی "سایه ی جنگ را برمی داریم" و یه سری هم هستن که طرفدار روحانی میمونن اما میگن روحانی اینو دروغ گفت. حرف دسته ی اول کاملا ...
ادامه مطلب
گفت مرا برای خودش ساختهاز آن وقت به بعدهمه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتمهمه جاتوی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...* شایسته رو که راه شایسته می رود*هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))...
ادامه مطلب
بعد یک روزی من و تو دوتایی می نشینیم و فرت و فرت و راه و بیراه به این روزها می خندیم هار هار هار هاااااررررررررر.... اصلا یک وضعععی. حتی اگر یک دقیقه ی دیگر هم زنده نباشم من یک روز بالاخره تو را خواهم داشت.جایی دیگر ...
ادامه مطلب
یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم" ٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛) ...
ادامه مطلب
از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکش...
ادامه مطلب
واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ... خــــیــــــط. فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس. یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند....
ادامه مطلب
اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که شهره مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که... حوصله ی شرح قصه نیست....
ادامه مطلب
من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده... دل...
ادامه مطلب
قبل ضبط برنامه خانم مجری به من گفت وقتی ابرو بالا انداختم بفهم روسریت خراب شده درسش کن بعد من انقد درگیر حرفا و افکارم بودم اصصصلا حواسم نبود بیچاره خودشو می کشت:))))) یه چیزی که خیلی خوشم اومد این بود که میگفت از واژه ی چادر استفاده نکن بگو حجاب ما قصد تبلیغ صرف چادر نداریم و ضمنا محور برناممون حجاب نیست بلکه تحوله. یه تخته وایتبرد گذاشته بودم جلوم چیزایی که میخواستم بگمو نوشته بودم روش که یادم ن...
ادامه مطلب
بین یک عالمه دود ، بین غبارهای خاکستری ، بین مه غلیظی که انگار از دود گازوئیل تشکیل شده گیر کرده ای ... دست و پا میزنی ... کاری از دستم برنمی آید فعلا جز دعا ... تمام تلاشم را کردم که رها شوی اما ... تو دور می شدی هی ... به ن گفتم بیاید دست هایت را بگیرد سفت فشار بدهد ... دستم توی تهران به تو نمی رس...
ادامه مطلب
نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه ...
ادامه مطلب
سال 96 انگار حسابی قصد کرده به جانم بیفتد. خیلی اعصاب خوردی می ریزد به جانم. از عید دیدنی ها بگیر تا همین حالا که خیر سرم بار اولم است اعتکاف می روم. اول باید حرف زکیه را نشنیده بگیرم که با طعنه اعتکاف را مسخره می کند و از دهانم درنرود که "یکم شعور داشته باش اعتقادات کسی را مسخره نکن" و دوم باید نروم بپرم به عاطفه که چرا رفته همه جا جار زده ما اعتکاف می رویم. حالا هی رژه بروید روی اعصابم دریغ که رژه رفتن اصلش در ارتش انجام می شود نه روی اعصاب هم نوعانمان......
ادامه مطلب
تا حالایش کلا کم سوتی داده ام اما اگر هم داده ام ناجوووورش را رو کرده ام. البته نمی خواهم یک جوری بگویم که یعنی این ویژگی من است و همچنان دنبالم راه بیفتد تا آخر عمر. نخیر آقا جان :| بفرما خانه تان :| ای بابا نخود آبرویی در دنیا دارم بفرماااا :| مثلا سر کلاس ادبیات که می خواستم درباره ی مولانا کنفرا...
ادامه مطلب