
دو چیز می خواهم بگویم که اول دومی اش را می گویم ! رفقای جدید در دانشگاه جدید آنقـــدر دلچسبند که شاید بتوانم بگویم توان شرح قصه نیست ... آدم هایی پیدا کردم با قلب هایی زیبا و قلب هایی خوش عطر و قلب هایی خوشـ طرح و... دل هایی عفیف... با اینکه از اغلبشان ۲-۳ سالی بزرگترم ولی چقدر پیش آنها احساس کوچک بودن میکنم... چقـــدر... چند تا استاد واقعا خوب هم دارم که خیلی جای شکر دارد... خیلی زیاد... عاجز نباشم خدا کند از شکر این همه مهربانی ها... و یاد بگیرم و یاد بگیرم از همه شان تا دیر نشده....... یک دع...
ادامه مطلب
گفت مرا برای خودش ساختهاز آن وقت به بعدهمه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتمهمه جاتوی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...* شایسته رو که راه شایسته می رود*هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))...
ادامه مطلب
* خروس ها شما را چه شده؟ در قصه ها خوانده ایم که برای کله های سحر مردم را بیدار می کردید ... برای صلاه صبح ... اما حالا چرا قوقولی هایتان شده است 10 صبح و 3 ظهر و 5 عصر و ...؟ نکند ندا رسیده که "خیلی از این مردم نماز صبح نمی فهمند پس مدام قوقولی کنید بلکه از خواب غفلت بیدار شوند"... * چقدر از تلفظ ...
ادامه مطلب
نه مامانجون فرشته... خدایم او چرا میگوید نود درصد کنسل است... من اصلا چه کار کنم بی این سفر... مامانجون فرشته خود خدا میداند من چقدر به این سفر نیاز دارم... دنیا عین زندان شده... از همه طرف دارد خفه ام میکند... میخواهم بروم مامانجون فرشته... چرا احتمالا کنسل شود؟... خدا من میدانم زیارت معنی اش دست ز...
ادامه مطلب
دیگه بسه دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره شب تاره شب تار xa0آسمون خورشیدو بردار و بیار ... /محمد اصفهانی مگر صبر من نا محدود است ؟ مگر ظرفیتم تا بی نهایت است ؟ ... نه نیست ... غم او تا آستانه ی ظرف وجودم بالا آمده ... دردش به عصب های دستم زده بود ... و امروز هم به قفسه ی سینه ام ... گمانم نقطه بعدی دقیقا وسط قلبم باشد ... ای آه من ! مثل همیشه ، اما این بار شدید تر ، برس به داد بنده ات .... آمین ای دادرس xa0* می گفت تا واقعا نخواهیمش ، نمی آید ......
ادامه مطلب
آره زندایی جان تو درست می گویی ... من هیچ هم نیستم ... من ریزم ... خیلی ریز ... ریزتر از چیزی که این مردم می بینند ... زندایی جان برای تو اعداد خیلی مهمند ، مثلا دختر 20 ساله کجا و این حرف ها کجا ، حرف زدن درباره ی فلسفه ی دین ... زندایی جان از نظر تو باید زد توی سر همچین دختری ... اگر می خواهی بزن که من سکوت میکنم و تماشایت میکنم ... و آرزو میکنم که همیشه همین "هیچ" بمانم ... یک هیچ که خودش را در معشوق می بیند ... استقلالی ندارد ... هیچ است و هیچ ... ریز است و ریز و ریز ... من هیچــــم ... به م...
ادامه مطلب
خدا را در حال و هوای پاییز باید بو کشید ......
ادامه مطلب