
به اینها گفتم با دل من بسازید که می خواهم کل پاییز را قدم بزنم ... یاری ام کنید و با من بیایید ... خب ؟ آنها قبول کردند اما امان از خودم که یادم رفته بود که شتابان نه ... که آهسته باید رفت ... راستش را بخواهید گندش را
درآوردم .. یعنی تا جا داشت این هفته خودم را ترکاندم ... هی رفتم هی رفتم ... این شهر هم مگر تمام می شود ؟! ... امروز صبح وقتی بلند شدم سرم گیج می رفت ، صبح نرفتم دانشگاه ، ظهر هم تاب توی خانه ماندن نداشتم و به زور مقویجات مامان پز پا شدم رفتم ... دانشگاه که رسیدم حس کردم فشارم دوباره در حال سقوط است ... نبات و پولکی همچین وقت هایی معجزه می کنند با سرعت نور ... رفتم دم آبدارخانه دانشگاه ، خواستم بگویم پولکی دارید که دیدم دوست یاسر ایستاده آنجا .. شبیه آن آهنگه شده بودم که یه دل میگه برم یه دلم میگه.. :| خلاصه که در حال مستی و هوشیاری درحالیکه یک دستم به چهارچوب در بود که کله پا نشوم پپرسیدم پولکی دارید و دوست یاسر درحالیکه پشتش به من بود گفت "نه نداریم خانوم" . خدا خدا میکردم که نیفتم جایی یهو ، رفتم نشستم توی کلاس به سلامتی خدا را شکر و بچه ها خدا را شکــــــر به دادم رسیدند با انواع قندیجات . هیچی .. همین ... خواستم بگویم داشتم گند قدم زدن های پاییزی را در می آوردم ، شما مثل من نباشید .
* نظرتان راجع به هدر وبلاگ چیست ؟ :دی خداییش از آن نایک های روی کفشم کیف می کنید ؟ :دی یعنی به قدری پیاده روی می کنم که اگر یک روز پیاده روی نکنم ، بی حوصله و کسلم ... بلی خلاصه :) بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...
ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 157 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 16:15