بـ یـ مـ ـا ر یـ

خرید بک لینک

پ با همه ی دخترها فرق داشت. یک بار یکی از بچه ها گفت "چقدر شبیه پسرهاست" همه کله بالا پایین کردیم. کتابخانه می آمد. ساده بود. خیلی ساده. نه فقط سر و ریختش ، دلش. یک بار به من گفت "شایسته می دانی یک بار توی کتابخانه دو تا دختر بودند که داشتند..." لرزیدم. "نه نمی دانستم" و رفتم. حساس شده بودم. حتی از دست دادن بهش هم خوشم نمی آمد. و در عین حال بدجوری دلم برایش می سوخت. ساده بود. اما سادگی ای که حماقت داشت. یک بار که با بچه ها درباره ی ازدواج حرف می زدیم سرش را به عقب برگردانده بود و با حالت تهوع یواش می گفت "تو را به خدا نگویید..." ع یک دختر خیلی خوشگل بود. الآن را نمی دانم اما آن وقت ها کم آتش های ناجور ازش ندیده بودم. یک بار با پ دیدمش که...

زدم بیرون. اول از کتابخانه. بعد از محوطه. بعد از پارک کتابخانه. شاید اگر می توانستم از شهر بعد از کشور و بعد از کره ی زمین می زدم بیرون.


#ا_ل_ع_ج

#ش_ک_ر

بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم...

ما را در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: چهارشنبه 6 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی