
الآن تو سنیم که مدام نگاه های دنبال کیث مناسب ازدواج میبینیم چه از طرف پسرهای جوون چه کلا کسایی که قصد کردن جوونی رو زن بدن... راستش من این حسو دوست ندارم... اینکه انقدر هردفعه استرس بگیرم حالا چی میشه؟!.. نمیدونم... انقدر عذاب آور شده برام دیگه که بغض کردم الآن که دارم تایپ میکنم... عین احمقا... ولی واقعیت اینه که من از این حرفا و حسا و اتفاقا خستم... حتی احساس میکنم دیگه دوست ندارم دردای عشق و آ...
ادامه مطلب
سوار شو دیگه شایسته/خاطره! مامانت تو رو دست من سپرد به من اعتماد کرد/حالا چیزی نمیشه که یکم دورْ دوره/این پوریا کله خره من نمیذارم برین/اه عن نشو دیگه شایسته/ده آخه دارم برای خودت میگم میدونی مامانت بفهمه تا آخر عید دهنت فلانه؟ یه راس برمیگردین کرج رنگ اصفهانم نمیبینی با این مامان حساست خودت که میشن...
ادامه مطلب
دو بار تا به حال گفتم و به زبان آوردم . هر دو بار هم پشیمانم کردند . گفتم که "می شود با من دوست شوی؟" حالا البته یکم شیک و پیک تر و زرق و برقی تر . بار اول طرف خودش را برایم گرفت اما نزدیک دو سالی از شروع آن دوستی می گذرد که تازه یخش باز شده و رفیقم شده و دیگر خودش را نمی گیرد ... هرچند الآن یکی از بهترین دوست هایم است ... بار دوم طرف از درخواستی که کردم گیریپاچ کرد! خوشش آمد اما معذب شد! و البته بدترین جای قضیه اینجا بود که ترحم می کرد چون دوستم نداشت و فکر می کرد محبت دو زاری اش را نکند من ناراحت می شوم. کم کم خودم حالم بهم خورد و ختم آن دوستی را خواندم. جرم من از نگاه آنها ؟ ... صداقت : ) عهد بسته ام دیگر نگویم....
ادامه مطلب
به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :) دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیست ... موهایم را آنقدر سفت می کشید که گمان می کردم هر آن ممکن است مثل عروسک ...
ادامه مطلب