بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «نوشت» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

بـ ـغـ ض نوشت

  • نیلوبلاگ

    الآن تو سنیم که مدام نگاه های دنبال کیث مناسب ازدواج میبینیم چه از طرف پسرهای جوون چه کلا کسایی که قصد کردن جوونی رو زن بدن... راستش من این حسو دوست ندارم... اینکه انقدر هردفعه استرس بگیرم حالا چی میشه؟!.. نمیدونم... انقدر عذاب آور شده برام دیگه که بغض کردم الآن که دارم تایپ میکنم... عین احمقا... ولی واقعیت اینه که من از این حرفا و حسا و اتفاقا خستم... حتی احساس میکنم دیگه دوست ندارم دردای عشق و آ...

    ادامه مطلب
  • خوندن پست توصیه نمیشه فقط نوشتم که حال دیروزمو یه جا بنویسم

  • نیلوبلاگ

    سوار شو دیگه شایسته/خاطره! مامانت تو رو دست من سپرد به من اعتماد کرد/حالا چیزی نمیشه که یکم دورْ دوره/این پوریا کله خره من نمیذارم برین/اه عن نشو دیگه شایسته/ده آخه دارم برای خودت میگم میدونی مامانت بفهمه تا آخر عید دهنت فلانه؟ یه راس برمیگردین کرج رنگ اصفهانم نمیبینی با این مامان حساست خودت که میشن...

    ادامه مطلب
  • توی چشمام نوشته "با من دوست میشی؟" چشم خوانی بدی؟

  • نیلوبلاگ

    دو بار تا به حال گفتم و به زبان آوردم . هر دو بار هم پشیمانم کردند . گفتم که "می شود با من دوست شوی؟" حالاxa0 البته یکم شیک و پیک تر و زرق و برقی تر . بار اول طرف خودش را برایم گرفت اما نزدیک دو سالی از شروع آن دوستی می گذرد که تازه یخش باز شده و رفیقم شده و دیگر خودش را نمی گیرد ... هرچند الآن یکی از بهترین دوست هایم است ... بار دوم طرف از درخواستی که کردم گیریپاچ کرد! خوشش آمد اما معذب شد! و البته بدترین جای قضیه اینجا بود که ترحم می کرد چون دوستم نداشت و فکر می کرد محبت دو زاری اش را نکند من ...

    ادامه مطلب
  • این پست را برای دلم نوشته ام فقط..

  • نیلوبلاگ

    به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :) دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیس...

    ادامه مطلب
  • برای تو

  • نیلوبلاگ

    این پست برای دخترعمه ی نازنینم مارال نوشته شده و می توانید چشم هایتان را اذیت نکنید :) مارال مارال عزیزم ... تو هیچ میدانی چقدر برایم عزیزی ؟ نه نمیدانی .. میدانم که نمیدانی ... مارال قدبلند و زیبای من ... دخترک افسانه ای من ! هی ! اصلا حالیت هست که من همیشه خواسته ام رفیقت باشم ؟ رفیق رفییییقت ... شاید برایت عجیب باشد ... اما من از بچه ی 10 ساله رفیق صمیمی دارم تا زن 40 ساله ! پس رفاقتم را باور کن ! تو فقط سه سال کوچکتری و اعداد در رفاقت برایم بی معنایند مارال ! من همین دیوانه ای هستم که میبین...

    ادامه مطلب
  • خیلی عمیق

  • نیلوبلاگ

    دیدی ؟ می گفت موقع نسیم و باد دعا مستجاب است ... اینکه ناخودآگاه تو را می خواندم و می خواستم وقت نسیم ها و بادها چه دلچسب است ... می دانی ؟ 99 درصد آدم های اطرافم اعتقاد دارند عشق مال توی کتاب هاست ... دارم فکر میکنم که اینکه بین همچین موجوداتی دوام آورده ام می تواند معجزه ای باشد عمیق ....

    ادامه مطلب