
وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد... نرو.... این یه خواهش نیست التماسه ...
ادامه مطلب
تازه با هم آشنا شده بودیم. ولی هنوز اسم همو نمی دونستیم. تو سالن مطالعه با ایما و اشاره گفت "اسمت چیه؟" منم هرچی با لبخونی میگفتم متوجه نمیشد. اسممو بزرگ نوشتم روی کاغذ و نشونش دادم. بعد منم اسمشو پرسیدم اما من فوری فهمیدم که چی گفت... آخه مامان زهرا هم اسمت راحته و هم دل من زود مغناطیس اسمتو میگیره...
ادامه مطلب
گل یـ ـاس چه خوب بلدی مادری کنی...
ادامه مطلب
به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :) دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیس...
ادامه مطلب
چو برکه ام که مرگ من همان سکون من است...
ادامه مطلب