بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «مادر» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

بی کلک تر از مادر

  • نیلوبلاگ

    وقتی تو واقعا تو زندگی باشی زندگی حرفی جز عشق نداره... وقتی یه نفر ندارتت و از ندونستن علت تلخی زندگیش حرف میزنه باید متعجب شد... باید فکر کرد آیا سرش به جایی خورده که الآن نمیدونه تو رو نداره و واسه همین زندگیش بی هدف ، بی رنگ ، بی اشتیاق و.. جریان داره . و هرکس از تو دور شد عمق زندگیش و بطنش رنگ مرگ گرفت و تنگی زندگی بهش سلام کرد... نرو.... این یه خواهش نیست التماسه ...

    ادامه مطلب
  • مادرمu200cزهرا

  • نیلوبلاگ

    تازه با هم آشنا شده بودیم. ولی هنوز اسم همو نمی دونستیم. تو سالن مطالعه با ایما و اشاره گفت "اسمت چیه؟" منم هرچی با لبخونی میگفتم متوجه نمیشد. اسممو بزرگ نوشتم روی کاغذ و نشونش دادم. بعد منم اسمشو پرسیدم اما من فوری فهمیدم که چی گفت... آخه مامان زهرا هم اسمت راحته و هم دل من زود مغناطیس اسمتو میگیره...

    ادامه مطلب
  • قدر مادر داشتن را یتیم بهتر می فهمد

  • نیلوبلاگ

    گل یـ ـاس چه خوب بلدی مادری کنی...

    ادامه مطلب
  • این پست را برای دلم نوشته ام فقط..

  • نیلوبلاگ

    به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :) دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیس...

    ادامه مطلب
  • یا حسین

  • نیلوبلاگ

    چو برکه ام که مرگ من همان سکون من است...

    ادامه مطلب