بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «غذاهای دیر هضم و زود هضم» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

هیولا

  • نیلوبلاگ

    هر آدمی که تقریبا تمام منطقش را بگذارد کنار و همه چیزش احساسش باشد ترسناک است. این آدم می تواند یک فاجعه ی بزرگ دردناک به بار بیاورد....

    ادامه مطلب
  • چالش 13 دلیل زندگی به دعوت لیمو جانم

  • نیلوبلاگ

    لیمو شاید فکر کنی دارم شعار می دهم اما شعارها زیبا هستند زمانی که واقعا سعی کنی به آنها عمل کنی ... خیلی گشتم ... اما هیچ دلیلی برای نفس کشیدن جز عشق نیافتم لیمو ... و عشق همه ی چیزهای دیگر را بغل کرده بود مثل داستان نویسی هنر مبهوت رهایی از دنیا شدن لذت از طبیعت خنداندن بچه ها و بوسیدنشان و باید بگویم از 13 مورد خیلی بیشترند .. کارهایی که میکنی برای او ... که معشوق نگاهت کند و بگوید آری ... آری عاشقی کردی ..... و منتظر لحظه ای بمانی که جان موقتی ات را بخواهد بگیرد و بگوید عاشقی کردی ... راضیم ا...

    ادامه مطلب
  • اندر احوالات شایسته طور

  • نیلوبلاگ

    بسم اللّه الرحمن الرحیم اگر از حال ما بخواهید بپرسید باید گفت که حقیقتا ملالی نیست جز دوری اللّه. دوری اللّه در جامعه ام. ملالی نیست جز دست و پا زدن بین روشنفکرنماها و تا مرز خفگی رفتن و آمدن پیش روشنفکران حقیقی و اکسیژن گرفتن و دوباره از نو لبخند زدن.xa0 قبل از اینکه به صورت دانشگاهی فلسفه بخوانم به سراغ فلسفه رفته بودم و فلسفه ، مرا که دختر آشفته ذهنی بودم که به پوچی رسیده بود به فلسفه ی خدا عمل آورد. یعنی برایم اثبات کرد وجود اللّه را . و بعد وجود دین را و بعد... یکی از ریشه های یقینم را مدی...

    ادامه مطلب
  • گزارش کشته شدن سه زن در اتوبوس

  • نیلوبلاگ

    پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود ...

    ادامه مطلب
  • معذرت میخوام که این پست رمزیه.حتی مطمئن نیستم که این پستو بخونی اما رمزش چهارشماره آخر گوشیته

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • ای سر و سامان همه تو

  • نیلوبلاگ

    وقتی راهی برای فراموشی وجود نداشته باشد و نه راه دیگری جز چشم به راه بودن ، زیر لب آرام می گویی بی سر و سامان توام یا حسین دست به دامان تو ام یا حسین...

    ادامه مطلب
  • با دوست عشق زیباست

  • نیلوبلاگ

    محمد اصفهانی توی آهنگ "وفا" میخونه : با دوست ، عشق ، زیباست با یار ، بی قراری از دوست ، درد ماند و از یار ، یادگاری... اگه عشق یار وسط عشق دوست بیفته ، یعنی بیفته تو دلش ، یعنی در راستای عشق دوست بشه ، زیباست و زیباست... چون در حقیقت دیگه عشق یاری وجود نداره همش فقط عشق دوسته... واسه همین خیلی زیباست... اما اگه اینطوری نباشه هیچ وقت زیبایی حقیقی در عشق یار وجود نداره ... حالا هرچقدرم دست و پا بزنن ... می دوشند و نر است...

    ادامه مطلب
  • تو کی هستی کوچولو؟

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم چه بگویم از دیروز... از پیاده روی جامانده ها... حرف بسیار است و حوصله ی خیلی ها کم و قلم من هم قاصر... ولی.. وای از آن بچه های کوچکی که در پیاده روی، خودجوش کفش از پا درآورده بودند و می رفتند... هی نگاهشان می کردم می گفتم خدایاااا این ها را چطوری آفریدی؟؟ آخر از کی الگو می گیرند که مثلا توجیه کنم از بزرگترها یاد گرفته اند چون در پیاده روی طولانی ما تک و توک بزرگسال پابرهنه می دیدم اما کلیییییی بچه... یک چیزی بود آنجا... من نمی دانستم با آن همه اتفاق خوب یک جا باید چه کرد... چقدر قشنگ بود...

    ادامه مطلب
  • فلانی مرا با تو حرف هاییست

  • نیلوبلاگ

    بیزار باش فلانی ... خواب و خور خالی درد می آورد ... بیزار باش از خواب و خور خالی ... از زندگی خالی ... از منبع عشق را نادیده گرفتن ......

    ادامه مطلب
  • دکوراسیون بَطن

  • نیلوبلاگ

    چیده ... زندگیم را چیده ... تقریبا هیچ کدام از بچه ها مثل من اول ریاضی نخوانده اند بعد بیایند فلسفه ... بعد من حالا میفهمم چقدر خدا همه چیز زندگیم را قشنگ چیده ... و من حتی آگاهانه این کار را نکرده ام ...xa0 به استادم گفتم فلسفه یعنی ریاضی ای که معنا و مفهوم گرفته ... کلماتی که وارد فرمول ها شده اند ... گفت اینطور هم می توان گفت به استادم گفتم "چو فلسفه قبول میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد" :)))) گفت آره! ولی شیرینه ... مثل ریاضی که شیرینه اما سخت ... فلسفه ...

    ادامه مطلب
  • موجودات

  • نیلوبلاگ

    وقتی میخواستم عضو انجمن های دانشگاه شوم یا در نشریه ها بنویسم مدام می پرسیدم و تحقیق میکردم که این گروه سیاسی کاری می کند یا نه؟ معیار مهمی بود .. خیلی مهم ... چون سیاسی کاری مترادف کثافت کاری ست در عالم واقع ... بعضی ها واقعا چه جور موجوداتی هستند که در زمانی که ناله ی مردم حتی از مایحتاج اولیه ی اولیه ی زندگی به آسمان است پی کثافت و کثافت کاریند ... پی سیاسی کاری ...xa0...

    ادامه مطلب
  • قرمز ترین گوجه ها را بخر هموطن مظلوم من

  • نیلوبلاگ

    گوجه خریدن شده است برایم یکی از غم انگیز ترین اتفاق های دنیا . تراریخته یعنی درد ... یعنی غارت سـ لامــ تی ... تراریخته بودن گوجه را خیلی راحت تر از میوه های دیگر تشخیص می دهم و گوجه توی وعده های غذایی مان یک عامل مهم است . ای کاش همه واقعا می فهمیدند اسرائیل کیست ... چیست ... ملت کوچکی پر از ادعاهای وحشتناک ... ملتی خونبار ... خ و ن خ و ا ر ... ای کاش همه می دانستند واقعا توی دنیا چه اتفاقاتی می ...

    ادامه مطلب
  • و بعد مجنون به لیلی گفت از این به بعد دقت می کنم که دق ات ندهم

  • نیلوبلاگ

    چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. می گوید تو گفتی فلان اتفاق باعث فولان می شود اما بفرما این مثال نقض حرفت می گویم جان دل من از کلمه "ت...

    ادامه مطلب
  • کتاب فروشی ِ خونی

  • نیلوبلاگ

    برگشتی جانم به قربانت و چه دیوانه کننده است که حالا برگشتی ... حالا که قیل و قال حسینیست برگشتی؟ ... مصداق حسینی شدن شدی ... سر تا پایت عطر دار اوست ... همان اول که خبرت پیچید درگیر حیرت شدم که مگر چه کرده که تا این حد این همه مرد و زن را به لرزه درآورده ... آیا صرفا جنگ در سوریه ی مظلوم؟ ... قضیه روشن شد وقتی فهمیدم کتابفروشی داشتی ... تا دیروقت پی مطالعه بودی برای آماده کردن مطالبی برای کانال تل...

    ادامه مطلب
  • او هیچ او نگاه

  • نیلوبلاگ

    وقتی آدم بیمار شود دردهایی که از بیرون به او می رسد انگار چنـــد برابر می شوند. عاشورا را بیمار بودم. و بیشتر روز را در خانه. عجب عاشورایی شد... نمی توانستم و می خواستم. همین خودش درد بود. بد دردی هم بود. بماند که چه دردهای دیگری هم چشیدم. یک درد ضرب در چندین می شد و ریز ریز می کرد.من می دانم بیماریم در حد امام سجاد نبوده. او بیمار بود و همه چیز را دید. برادرانش. اصحاب خاص و خالص. پدرش. پدرش. پدرش...

    ادامه مطلب
  • یک داستان واقعی

  • نیلوبلاگ

    او بعد از اولین عشقش دیگر به هیچ کس میل علاقه نداشت انگار که علاقه به کسی جز عشقش در او مرده باشد پایان....

    ادامه مطلب
  • این پست خواندن ندارد کسی که باید بخواند خواهد خواند.

  • نیلوبلاگ

    دیشب با اشک xa0و لباس بیرونی خوابیدم و صبح که بلند شدم کمرم درد می کرد ولی سعی کردم به موضوع دیشب فکر نکنم به مامان گفتم برویم کوله بخریم قبول کرد سرم را به کوله خریدن گرم کردم و بعد هم رفتم کلاس و سعی کردم سرم را بیشتر گرم کنم ولی توی کلاس چرت و پرت هایی خلاف همیشه رد و بدل شد که مرا به هم ریخت و من می دانستم با کسی که خودش را به خواب زده نباید بحث کرد و ریختم توی خودم. هی خودم را خوردم هی خوردم. ب...

    ادامه مطلب
  • جوجه

  • نیلوبلاگ

    مژگان مثل من بار اول نیست پایش به دانشگاه باز شده. می گوید چقدر بچه ها بچه بازی در می آورند. تا حدی حرفش را قبول دارم اما کاملا برایم ثابت نشده. می گویم "زینب چی؟ اونم بچس به نظرت؟" می گوید "نه اون شوهر کرده دیگه بچه نیس که" و استدلالش مرا تا مرز خفگی میبرد :))) به زینب می گویم "زود کیکتو بخور تا بریم کتابارو ببینیم". شروع می کنم به نگاه کردن ... کتاب طنز معاصر ... روی جلدش چشمم به عبارت "طنـــز و...

    ادامه مطلب
  • کارت ملی "هوشمند" من

  • نیلوبلاگ

    عکس کارت ملی جدیدم یک جور خاصی متعجب است. انگار دارد به همه ی کسانی که زندگی را مثل بازی نمی بینند و برای نابود شدنی ها حرص می خورند یا به آنها وابسته می شوند مثل دختری که گاهی توی آینه می بینم نگاه می کند....

    ادامه مطلب
  • ما آزموده ایم در اون دانشگاه بخت خویش ، بیرون باید کشید از اون ورطه رخت خویش

  • نیلوبلاگ

    میخواهم یک رازی را فاش کنم. رازی که فقط بین خودم و خدا بود. و هیچ وقت احدی نفهمید... سال کنکورم سال عجیبی بود. هروقت که به آن زمان فکر می کنم مدام به دلیل اینکه چطور در آن شرایط زنده ماندم و دوام آوردم فکر می کنم. سخت تر از همیشه بود زندگی... من مثل بقیه درس نمی خواندم چون رنج هایم با همه فرق داشت. رنج هایم مرا آغوشxa0ِ سفتی گرفته بودند که در آن آغوش تمرکز و درس و تست از شاخ غول شکستن سخت تر بود. ب...

    ادامه مطلب