
پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
وقتی راهی برای فراموشی وجود نداشته باشد و نه راه دیگری جز چشم به راه بودن ، زیر لب آرام می گویی بی سر و سامان توام یا حسین دست به دامان تو ام یا حسین...
ادامه مطلب
نمیدانم چه بگویم از دیروز... از پیاده روی جامانده ها... حرف بسیار است و حوصله ی خیلی ها کم و قلم من هم قاصر... ولی.. وای از آن بچه های کوچکی که در پیاده روی، خودجوش کفش از پا درآورده بودند و می رفتند... هی نگاهشان می کردم می گفتم خدایاااا این ها را چطوری آفریدی؟؟ آخر از کی الگو می گیرند که مثلا توجیه کنم از بزرگترها یاد گرفته اند چون در پیاده روی طولانی ما تک و توک بزرگسال پابرهنه می دیدم اما کلیییییی بچه... یک چیزی بود آنجا... من نمی دانستم با آن همه اتفاق خوب یک جا باید چه کرد... چقدر قشنگ بود...
ادامه مطلب
بیزار باش فلانی ... خواب و خور خالی درد می آورد ... بیزار باش از خواب و خور خالی ... از زندگی خالی ... از منبع عشق را نادیده گرفتن ......
ادامه مطلب
وقتی می خواست حقوقم را حساب کند گفت : من توی دوربین دیدم که شما چطور با مشتری برخورد می کردید یا تمیز کاری ها یا ... هی گفت و گفت و حقوقم را حساب کرد و داد دستم . بدجوری جا خورده بودم . به کل، دوربین امنیتی را یادم رفته بود . همیشه دیده می شدم ... ...
ادامه مطلب
*این وسط بحث سیاسی مطلق درست نیست* ولی چرا خیلیا اینو میگن ولی بعدش دقیقا شروع به بحث کردن میکنن؟ یه سری از این آدما هستن که شروع میکنن به انکار کامل جمله ی زیاد گفته شده ی روحانی "سایه ی جنگ را برمی داریم" و یه سری هم هستن که طرفدار روحانی میمونن اما میگن روحانی اینو دروغ گفت. حرف دسته ی اول کاملا ...
ادامه مطلب
گفت مرا برای خودش ساختهاز آن وقت به بعدهمه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتمهمه جاتوی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...* شایسته رو که راه شایسته می رود*هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))...
ادامه مطلب
از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکش...
ادامه مطلب
واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ... خــــیــــــط. فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس. یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند....
ادامه مطلب
من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده... دل...
ادامه مطلب
قبل ضبط برنامه خانم مجری به من گفت وقتی ابرو بالا انداختم بفهم روسریت خراب شده درسش کن بعد من انقد درگیر حرفا و افکارم بودم اصصصلا حواسم نبود بیچاره خودشو می کشت:))))) یه چیزی که خیلی خوشم اومد این بود که میگفت از واژه ی چادر استفاده نکن بگو حجاب ما قصد تبلیغ صرف چادر نداریم و ضمنا محور برناممون حجاب نیست بلکه تحوله. یه تخته وایتبرد گذاشته بودم جلوم چیزایی که میخواستم بگمو نوشته بودم روش که یادم ن...
ادامه مطلب
بین یک عالمه دود ، بین غبارهای خاکستری ، بین مه غلیظی که انگار از دود گازوئیل تشکیل شده گیر کرده ای ... دست و پا میزنی ... کاری از دستم برنمی آید فعلا جز دعا ... تمام تلاشم را کردم که رها شوی اما ... تو دور می شدی هی ... به ن گفتم بیاید دست هایت را بگیرد سفت فشار بدهد ... دستم توی تهران به تو نمی رس...
ادامه مطلب
نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه ...
ادامه مطلب
راستی راستی چه عجیبیم. کلی تدارک عید میبینیم آجیل ، انواع شیرینی ، شکلات ، گز ، انواع میوه ، چای ... کلی هزینه برمیدارند بعد مهمان که می آید اگر جای دیگری پذیرایی شده جا ندارد شکمش و اگر هم بخواهد جای دیگر هم برود باید شکمش جا داشته باشد بالاخره ... بعد ما هی اصرار اصرار که نخوری یا کم بخوری ناراحت ...
ادامه مطلب
سوار شو دیگه شایسته/خاطره! مامانت تو رو دست من سپرد به من اعتماد کرد/حالا چیزی نمیشه که یکم دورْ دوره/این پوریا کله خره من نمیذارم برین/اه عن نشو دیگه شایسته/ده آخه دارم برای خودت میگم میدونی مامانت بفهمه تا آخر عید دهنت فلانه؟ یه راس برمیگردین کرج رنگ اصفهانم نمیبینی با این مامان حساست خودت که میشن...
ادامه مطلب
دختره کنارم وایساده بود که خانم کتابدار ازم پرسید : دو تا کتاب پیشتونه درسته؟ یکی زندگینامه سید علی خامنه ای و یکی ام.... بلافاصله بعد شنیدن اسم کتاب اولی دختره برگشته چپ چپ منو نگاه میکنه جوری که انگار داره به یه آدم عجیبی که از سیاره ای تازه کشف شده به اسم "سومدنلوس" اومده نگاه میکنه .xa0 ببین آبجی نداشته ی من ! این مرد رهبر کشوریه که توش زندگی میکنم . حق دارم بشناسمش . چه خوب باشه چه بد . یا بهتره بگم چه درصد خوبیاش بیشتر باشه چه درصد بدیاش . به کسیم ربطی نداره . اشکالی داره قبل از دهن باز کر...
ادامه مطلب
زکیه : لیوانتو بده آب بخورم من : پانداها که با لیوان آب نمیخورن ^_^ زکیه : آره من یه پاندای قوچولی ِ کوچولوی ِ موشمولوئمممم ^------^ من : البته منم پرندم و دارم همین کارو میکنم .. طوری نیس بیا بخور ^-------^ زکیه درحالیکه داره لیوانشو پر میکنه میخونه : من یه پرندَ َ َ َ َم آرزو داااارَ َ َ َ َم.........
ادامه مطلب
دو بار تا به حال گفتم و به زبان آوردم . هر دو بار هم پشیمانم کردند . گفتم که "می شود با من دوست شوی؟" حالاxa0 البته یکم شیک و پیک تر و زرق و برقی تر . بار اول طرف خودش را برایم گرفت اما نزدیک دو سالی از شروع آن دوستی می گذرد که تازه یخش باز شده و رفیقم شده و دیگر خودش را نمی گیرد ... هرچند الآن یکی از بهترین دوست هایم است ... بار دوم طرف از درخواستی که کردم گیریپاچ کرد! خوشش آمد اما معذب شد! و البته بدترین جای قضیه اینجا بود که ترحم می کرد چون دوستم نداشت و فکر می کرد محبت دو زاری اش را نکند من ...
ادامه مطلب
به نام خدا.سلام.شب خوابیدم صبح پاشدم دیدم پای چشم چپم باد کرده.دردم میکنه تازه.الآن صورتم نامتقارنه! آی ام زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا ... فردام میرم دانشگا حالا همه میپرسن هی چی شده چی شده.دارم فکر میکنم یه برگه با سوزن بزنم به چادرم بنویسم روش : منم نمیدونم به خدا...
ادامه مطلب