بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم

متن مرتبط با «علی بابا تو همونی» در سایت بابا علی تو الآن هم مظلومی ... نمیشناسیمت و داد میزنیم عاشقتیم نوشته شده است

گزارش کشته شدن سه زن در اتوبوس

  • نیلوبلاگ

    پایم را که گذاشتم تو هیچ چیز ندیدم جز یک چیز . یک صندلی دوتایی که دو پسربچه با ظاهری خاکی و کثیف رویش نشسته بودند . و در دست هر کدام یک بسته آدامس فروشی . یکی شان سرش را گذاشته روی شانه ی دیگری و انگار از خستگی خوابش برده بود و دیگری دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با اندوهی دریاپیکر به بیرون پنجره خیره بود . اتوبوس عجیبی بود . آنقدر ماتشان مانده بودم که یادم رفته بود بنشینم . با درماندگی نشستم . دو زنی که کنار هم بودند متوجه حالم شدند . حالی که خودشان هم داشتند . قلبم خوب نبود اما دردش کم بود ...

    ادامه مطلب
  • معذرت میخوام که این پست رمزیه.حتی مطمئن نیستم که این پستو بخونی اما رمزش چهارشماره آخر گوشیته

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • ای سر و سامان همه تو

  • نیلوبلاگ

    وقتی راهی برای فراموشی وجود نداشته باشد و نه راه دیگری جز چشم به راه بودن ، زیر لب آرام می گویی بی سر و سامان توام یا حسین دست به دامان تو ام یا حسین...

    ادامه مطلب
  • تو کی هستی کوچولو؟

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم چه بگویم از دیروز... از پیاده روی جامانده ها... حرف بسیار است و حوصله ی خیلی ها کم و قلم من هم قاصر... ولی.. وای از آن بچه های کوچکی که در پیاده روی، خودجوش کفش از پا درآورده بودند و می رفتند... هی نگاهشان می کردم می گفتم خدایاااا این ها را چطوری آفریدی؟؟ آخر از کی الگو می گیرند که مثلا توجیه کنم از بزرگترها یاد گرفته اند چون در پیاده روی طولانی ما تک و توک بزرگسال پابرهنه می دیدم اما کلیییییی بچه... یک چیزی بود آنجا... من نمی دانستم با آن همه اتفاق خوب یک جا باید چه کرد... چقدر قشنگ بود...

    ادامه مطلب
  • فلانی مرا با تو حرف هاییست

  • نیلوبلاگ

    بیزار باش فلانی ... خواب و خور خالی درد می آورد ... بیزار باش از خواب و خور خالی ... از زندگی خالی ... از منبع عشق را نادیده گرفتن ......

    ادامه مطلب
  • توی دید تو

  • نیلوبلاگ

    وقتی می خواست حقوقم را حساب کند گفت : من توی دوربین دیدم که شما چطور با مشتری برخورد می کردید یا تمیز کاری ها یا ... هی گفت و گفت و حقوقم را حساب کرد و داد دستم . بدجوری جا خورده بودم . به کل، دوربین امنیتی را یادم رفته بود . همیشه دیده می شدم ... ...

    ادامه مطلب
  • شایسته یاااااا توالت فرنگی ؟ مساله این است !

  • نیلوبلاگ

    *این وسط بحث سیاسی مطلق درست نیست* ولی چرا خیلیا اینو میگن ولی بعدش دقیقا شروع به بحث کردن میکنن؟ یه سری از این آدما هستن که شروع میکنن به انکار کامل جمله ی زیاد گفته شده ی روحانی "سایه ی جنگ را برمی داریم" و یه سری هم هستن که طرفدار روحانی میمونن اما میگن روحانی اینو دروغ گفت. حرف دسته ی اول کاملا ...

    ادامه مطلب
  • آخه انقد تو خوشگل ساختی که...

  • نیلوبلاگ

    گفت مرا برای خودش ساختهاز آن وقت به بعدهمه تن چشم شدم خیره به دنبالش گشتمهمه جاتوی جامدادی ام ، کنار کاکتوسم ، لای کتاب ها ، توی چشم آدم ها ...* شایسته رو که راه شایسته می رود*هرگونه تشابه اسمی تو جمله بالا از سعدی جون با اسم من کاملا اتفاقیست :))...

    ادامه مطلب
  • دیدیییییی چقد ریییییییختههههههه بودن تو خیابووووونااااااااااا

  • نیلوبلاگ

    از حال و هوای انتخابات فقط حال مجازی اش را فهمیدم و نتوانستم ستاد گردی و شهرگردی بکنم. مشغله ام زیاد بود و آخر شب ها که مشغله نداشتم هم نمیشد با پدری که زیر و بم و بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب و اول و آخر سیاست کشور را با همین شدت به فحش میکش...

    ادامه مطلب
  • امید تویی غریب ترینم

  • نیلوبلاگ

    واقعیتش وضع سیاسی حال آنقدر خیط می باشد که من امروز به جای گریه از این وضع شروع کرده بودم به خنده و خنده ... خــــیــــــط. فقط بگویم که مهربان اللّه خودش رحم کند و بـــس. یک چیزی : اطلاعات سیاسی ، کتاب خواندن و از این جور حرف ها چیز های خوبیند! ولی بعضی ها چشمبند را بیشتر دوست دارند....

    ادامه مطلب
  • تو سرکشی و دل را هم بیچاره می کنی با سرکشیت

  • نیلوبلاگ

    من و دلم نشسته بودیم توی حیاط و کتاب می خواندیم. من به زور نشسته بود و رمق دل را هم کم می کرد. یکهو یک قطره و بعد دو قطره و قطره های بیشتر افتادند روی صورتمان و ما را نوازش می کردند یواش یواش. من: وای بارون گرفت بریم تا کتاب و لباسمون خیس نشده... دل...

    ادامه مطلب
  • حال شما عاقلان بدانید لاک مقابل خدا نیست اما می تواند باشد

  • نیلوبلاگ

    قبل ضبط برنامه خانم مجری به من گفت وقتی ابرو بالا انداختم بفهم روسریت خراب شده درسش کن بعد من انقد درگیر حرفا و افکارم بودم اصصصلا حواسم نبود بیچاره خودشو می کشت:))))) یه چیزی که خیلی خوشم اومد این بود که میگفت از واژه ی چادر استفاده نکن بگو حجاب ما قصد تبلیغ صرف چادر نداریم و ضمنا محور برناممون حجاب نیست بلکه تحوله. یه تخته وایتبرد گذاشته بودم جلوم چیزایی که میخواستم بگمو نوشته بودم روش که یادم ن...

    ادامه مطلب
  • میم پرواز می کند اگر تو بخواهی

  • نیلوبلاگ

    بین یک عالمه دود ، بین غبارهای خاکستری ، بین مه غلیظی که انگار از دود گازوئیل تشکیل شده گیر کرده ای ... دست و پا میزنی ... کاری از دستم برنمی آید فعلا جز دعا ... تمام تلاشم را کردم که رها شوی اما ... تو دور می شدی هی ... به ن گفتم بیاید دست هایت را بگیرد سفت فشار بدهد ... دستم توی تهران به تو نمی رس...

    ادامه مطلب
  • اما می دانم مامان زهرا و باباعلی مهربان شما پشت منید :) :) و همین آرامم می کند وگرنه که بی پناه ترینم.

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم چرا اینطوری است که از وقتی بین من و دخترعموهایم سر مسائلی کشمکش شد با اینکه اکثریت دقیقا می دانستند من حق داشتم و دارم اما به شدت آلزایمر می گرفتند. آلزایمر اینکه آنها سال ها چه بدی هایی به من می کردند . یا از من چیزهایی توقع داشتند و دارند که از دخترعموهایم نه. شایسته تو باید ببخشی و وظیفه ...

    ادامه مطلب
  • پس تو که هیچی نخوردیییی؟؟

  • نیلوبلاگ

    راستی راستی چه عجیبیم. کلی تدارک عید میبینیم آجیل ، انواع شیرینی ، شکلات ، گز ، انواع میوه ، چای ... کلی هزینه برمیدارند بعد مهمان که می آید اگر جای دیگری پذیرایی شده جا ندارد شکمش و اگر هم بخواهد جای دیگر هم برود باید شکمش جا داشته باشد بالاخره ... بعد ما هی اصرار اصرار که نخوری یا کم بخوری ناراحت ...

    ادامه مطلب
  • خوندن پست توصیه نمیشه فقط نوشتم که حال دیروزمو یه جا بنویسم

  • نیلوبلاگ

    سوار شو دیگه شایسته/خاطره! مامانت تو رو دست من سپرد به من اعتماد کرد/حالا چیزی نمیشه که یکم دورْ دوره/این پوریا کله خره من نمیذارم برین/اه عن نشو دیگه شایسته/ده آخه دارم برای خودت میگم میدونی مامانت بفهمه تا آخر عید دهنت فلانه؟ یه راس برمیگردین کرج رنگ اصفهانم نمیبینی با این مامان حساست خودت که میشن...

    ادامه مطلب
  • ینی من باید واسه آگاهی یافتنمم جواب پس بدم به مردم؟!برین رد کارتون بینیم بااا

  • نیلوبلاگ

    دختره کنارم وایساده بود که خانم کتابدار ازم پرسید : دو تا کتاب پیشتونه درسته؟ یکی زندگینامه سید علی خامنه ای و یکی ام.... بلافاصله بعد شنیدن اسم کتاب اولی دختره برگشته چپ چپ منو نگاه میکنه جوری که انگار داره به یه آدم عجیبی که از سیاره ای تازه کشف شده به اسم "سومدنلوس" اومده نگاه میکنه .xa0 ببین آبجی نداشته ی من ! این مرد رهبر کشوریه که توش زندگی میکنم . حق دارم بشناسمش . چه خوب باشه چه بد . یا بهتره بگم چه درصد خوبیاش بیشتر باشه چه درصد بدیاش . به کسیم ربطی نداره . اشکالی داره قبل از دهن باز کر...

    ادامه مطلب
  • ما از اون دانشجو باکلاساییم که وقت نوشیدن از لیوان استفاده می کنیم..خعلی..خعلی کلاس بالا

  • نیلوبلاگ

    زکیه : لیوانتو بده آب بخورم من : پانداها که با لیوان آب نمیخورن ^_^ زکیه : آره من یه پاندای قوچولی ِ کوچولوی ِ موشمولوئمممم ^------^ من : البته منم پرندم و دارم همین کارو میکنم .. طوری نیس بیا بخور ^-------^ زکیه درحالیکه داره لیوانشو پر میکنه میخونه : من یه پرندَ َ َ َ َم آرزو داااارَ َ َ َ َم.........

    ادامه مطلب
  • توی چشمام نوشته "با من دوست میشی؟" چشم خوانی بدی؟

  • نیلوبلاگ

    دو بار تا به حال گفتم و به زبان آوردم . هر دو بار هم پشیمانم کردند . گفتم که "می شود با من دوست شوی؟" حالاxa0 البته یکم شیک و پیک تر و زرق و برقی تر . بار اول طرف خودش را برایم گرفت اما نزدیک دو سالی از شروع آن دوستی می گذرد که تازه یخش باز شده و رفیقم شده و دیگر خودش را نمی گیرد ... هرچند الآن یکی از بهترین دوست هایم است ... بار دوم طرف از درخواستی که کردم گیریپاچ کرد! خوشش آمد اما معذب شد! و البته بدترین جای قضیه اینجا بود که ترحم می کرد چون دوستم نداشت و فکر می کرد محبت دو زاری اش را نکند من ...

    ادامه مطلب
  • نکنه یکی اومده تو خواب کتکم زده:| ماشک هم نیست

  • نیلوبلاگ

    به نام خدا.سلام.شب خوابیدم صبح پاشدم دیدم پای چشم چپم باد کرده.دردم میکنه تازه.الآن صورتم نامتقارنه! آی ام زی زی گولو آسی پاسی دراکولا تا به تا ... فردام میرم دانشگا حالا همه میپرسن هی چی شده چی شده.دارم فکر میکنم یه برگه با سوزن بزنم به چادرم بنویسم روش : منم نمیدونم به خدا...

    ادامه مطلب