
مجبورم... ببخشید مجبورم این وبلاگ را پاک کنم... اگر کسی آدرس بعدی را می خواهد بگوید... هرچند نمی دانم کی وبلاگ جدید را می سازم. باز هم ببخشید....
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
چرا خیلی از ماها درست نوشته ها را نمی خوانیم؟ حوصله نداریم؟ علاقه به خواندن نداریم؟ صرفا برای رفع تکلیف می خوانیم؟ مهم نیست برایمان؟ یا چه... یا چرا خیلی وقت ها دقــت نداریم به حرف ها؟ فلانی به من می گوید دیدی گفتی فلان می شود ولی بیصار شد می گویم عزیز دل برو نگا کن که از کلمه "شاید" استفاده کردم. می گوید تو گفتی فلان اتفاق باعث فولان می شود اما بفرما این مثال نقض حرفت می گویم جان دل من از کلمه "ت...
ادامه مطلب
دیشب با اشک و لباس بیرونی خوابیدم و صبح که بلند شدم کمرم درد می کرد ولی سعی کردم به موضوع دیشب فکر نکنم به مامان گفتم برویم کوله بخریم قبول کرد سرم را به کوله خریدن گرم کردم و بعد هم رفتم کلاس و سعی کردم سرم را بیشتر گرم کنم ولی توی کلاس چرت و پرت هایی خلاف همیشه رد و بدل شد که مرا به هم ریخت و من می دانستم با کسی که خودش را به خواب زده نباید بحث کرد و ریختم توی خودم. هی خودم را خوردم هی خوردم. ب...
ادامه مطلب
*این وسط بحث سیاسی مطلق درست نیست* ولی چرا خیلیا اینو میگن ولی بعدش دقیقا شروع به بحث کردن میکنن؟ یه سری از این آدما هستن که شروع میکنن به انکار کامل جمله ی زیاد گفته شده ی روحانی "سایه ی جنگ را برمی داریم" و یه سری هم هستن که طرفدار روحانی میمونن اما میگن روحانی اینو دروغ گفت. حرف دسته ی اول کاملا ...
ادامه مطلب
یک حس کوچک پنداری خاصی در وجودم است که حس میکنم هنوز خیلی نی نی ام. مثلا یک دختری را میبینم که فکر میکنم او قطعا ۵-۶ سالی از من بزرگتر است ولی بعد میفهمم یا همسنم است یا کوچکتر حتی. بعد حس عجیبی بهم دست می دهد. و پیش خودم می گویم "راستی راستی چه زود بزرگ شدم" ٭ ولی چه خوب که شبیه آدم بزرگ ها نیستم. مگه نه شازده کوچولو؟ ؛) ...
ادامه مطلب
اعتراف می کنم این چند روز واقعا دختر بدی بودم. همان وقتی که شهره مهربانی کرد و من بی تفاوت بودم. همان وقتی آن دختره کار بدی کرد و به دل گرفتم به جای اینکه ببخشم. همان وقتی که... حوصله ی شرح قصه نیست....
ادامه مطلب
این آدم های پر تلاشی که به رقیبان خود هیچ حسادتی نمی کنند و تازه به آنها کمک هم می کنند ، این ها را سخت است دوست نداشتن. سخت....
ادامه مطلب
آیا به پرندگانی که بالای سرشان است ، و گاه بال های خود را گسترده و گاه جمع می کنند ، نگاه نکردند؟! جز خداوند رحمان کسی آنها را بر فراز آسمان نگه نمی دارد ، چرا که او به هرچیز بیناست ۱۹ ملک...
ادامه مطلب
از یک وقتی به بعد اینستاگرام رنگ و لعابش برایم کم رنگ شد به دلایل بسیار ... اما امان از کاری که این روزها با من می کند وقتی پیج @karbobala_com تقریبا هرشب لایو می رود و ... ساعت ۱۰ شب اول یاد آمدن مهدی تنها باشید لطفا و بعد شایسته کوچولو را فراموش نکنید.......
ادامه مطلب
واه واه واه واه واه! چه معنی میدهد یک دختر 21 ساله بنشیند با چندتا چهل ساله مباحثه کند و حقیقتا چه غلطاااا ... تو بچه ای هنوز ... هیچی حالی ات نیست ... حتی اگر چند سالی باشد که تو یک سری مسائل واقعا مطالعه داشته باشی ... ها کن ببینم ... آهااا بفرما بوی شیرخشک میدهد ... بدو برو سر درست ... دهنت را هم...
ادامه مطلب
نه مامانجون فرشته... خدایم او چرا میگوید نود درصد کنسل است... من اصلا چه کار کنم بی این سفر... مامانجون فرشته خود خدا میداند من چقدر به این سفر نیاز دارم... دنیا عین زندان شده... از همه طرف دارد خفه ام میکند... میخواهم بروم مامانجون فرشته... چرا احتمالا کنسل شود؟... خدا من میدانم زیارت معنی اش دست ز...
ادامه مطلب
کلا از وقتی یادم می آید روی در و دیوار اتاقم پر از برچسب ها و کاغذهایی با جمله های نیروزا و این ها بوده ... منتها هیچ وقت به این فکر نمی کردم که برادر خانمان ناظر بر اعمال ماست! قبل از اینکه آثار را ببینید باید بگویم در جریان باشید که این ها ماژیک وایت بردند و حالا تا یک مقداری را از عقلم استفاده میکنم که کار احمقانه ای روی کمدها و آینه ها نکنم ... مورد داشته ایم دیده اند و نگران شده اند و عقل ما را به سخره گرفته اند :||اُف بر آنان :)))این اینایناینآخری را اگر کسی خواست بداند آن فلش ها نشانه ی چی اند بگوید توضیح دهم.و حالا آثار و نتایج آق عرفان :اینبهش گفتم دوستت دارم خطاب به کیست فرمود "خودم" آن bay هم ظاهرا boy بوده و می خواسته اثبات کند پو پسر است !!من دیگر صحبتی ندارم و از کادر خارج می ش...
ادامه مطلب
امشب بعد از مدت ها چند قلوپ نوشابه رفتم بالا ! اولش هیچ حسی نداشتم ولی یهو معده ام شروع گرفت به درد گرفتن ، سرفه ام گرفته بود و از طرفی حس خفگی برای چند ثانیه !!! بعد خندیدم گفتم معده ام تعجب کرده لابد ! و آنچه در درون بدنم می گذشت : گلو : وا ! این نوشابست ؟؟ معده : عه عه عه ! فکر کردم دیگر مغز دارد درست کار می کند و دستوراتش سفت و سخت شده ... زهی خیال باطل روده : همه اش تقصیر دل است ... باز کار دستمان داد ... ...
ادامه مطلب
یکی از استادهایم که مرد جوانیست یک بار سر کلاس داشت راجع به انتخابات و این چیزها حرف میزد و نود درصد بچه ها هم خواب بودند و گوش نمیدادند طبق معمول . بعد یک دفعه استاد به من اشاره کرد گفت : مثلا فکر کنید من و این خانم نامزد شدیم ... بعد همه ی بچه هایی که خواب بودند و گوش نمیدادند با چشم هایی ورقلمبیده برگشتند سمت من . حالا منظور استاد چه بود ؟ "نامزد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا" !!! بعضی ها هم که گوش میدادند و منظور استاد را فهمیده بودند بعد از کلاس کم لطفی نکردند و به من گفتند ما به تو رای نمیدهیم :))) * یک دفعه هم رفتم از همان استاد درباره ی تغییر رشته به ادبیات...
ادامه مطلب
به طور کل بگویم که هیچ وقت خواندن این وب برای هیچ احدی اجبار نبوده و الآن هم :) دختربچه ای ریز نقش بودم که چند روزی انگار با همه چیز لج کرده بودم و نساز شده بودم . مثلا یکی از کارهایی که کرده بودم شانه نکردن موهایم بود. موهایم پر از گره شده بود و من بی اعتنا به آنها. زنمو دید . آمد گیر داد که بیا موهایت را شانه کنم . نتوانستم لج کنم و بگویم نه چون خیلی ازش حساب میبردم . یک شانه برداشت و افتاد به جان موهای من . انگار نه انگار که یک دختربچه ی کوچولو ام ... انگار نه انگار که جانی توی تن کوچکم نیست ... موهایم را آنقدر سفت می کشید که گمان می کردم هر آن ممکن است مثل عروسک ...
ادامه مطلب
خدایی اش تابستان پر ملاتی بود ... فکر نمی کردم انقدر خوب باشد . کوله ای پر از تجربه روی دوشم و توی مخم کتاب ها و سخنرانی های معرکه و اتفاقات خوب رژه رفتند . و چه خوش رژه ای ! نمیخواهم بنشینم کتاب ها را بشمارم که خیال برم دارد خیلی حالیم است . توهم الکی ... اه اه ... فقط خدا را شکر ... امیدوارم پاییز هم پر ملات باشد . حتی بهتر از تابستان ! البته که اگر خدایم کمکم کند می شود حتی اگر مشغله ها بیشتر شوند . من آماده ام ! پاییز بیا ... شاد هم بیا ... سلام !...
ادامه مطلب